صفحه نخست

 ضرب المثل ها

هر چه خر مانده است با ما برادر خوانده است.

 اگر پدرم زنده بود با قافله ی اولی می آمد .

 دو تا موش که از یک سوراخ در می آیند با هم ترکی مغولی حرف میزنند .

 یارو می خواهد با فلان .....مردم داماد بشود.

 کسی که باد می کارد طوفان درو میکند .

 یکی میمرد از درد بی نوائی یکی می گفت خانم زردک می خواهی .

 از بی چادری است که بی بی خونه نشین شده .

 چرا سگ روباه راببیند صد سگ کند روباه را نگیرد      

 تو که از هی هی سوران میترسیدی چرا در مرغزاران چادر زدی ؟

 یکی را به ده نمی دادند راه همی می گشت و می گفت منم کدخدا.  

نه خود خوری نه کس دهی گنده کنی به سگ دهی

 پسر کوندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر

 زنان را به گیتی نباشد به جز یک هنر نشینند و زایند شیران نر

 چو بیشه تهی گردد از نر شیر شغال بد اندیش گردد دلیر

 ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمگاری بود بر گوسفندان

 چو شاهین باز ایستد از پریدن زگنجشگان لد باید کشیدن

 سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن است

 سگی که پارس می کند نمی گیرد

 اگر بزرگی نداری پای سنگ بزرگی بنشین

 حیادار حیا کرد بی حیا گفت از من ترسید    

گاو را پوست به دمش رسیده است .

 سرم درد می کند صندل بیارید      طبیب از ملک اسکندر بیارید

 خرما به کسی ده که محبت ندیده

 چشم دارد نخودچی ابرو ندارد هیچی

 برف آمده لحاف گندم شده

 آسوده کسی که خر ندارد

 زن ناجیب گرفتن آسان نگاهداشتن او مشکل

  کون کج و کمر چین؟ سر کچل و عرقچین؟

 ماتمزده را به نوحه گر حاجت نیست

 مادر به اسم بچه می خورد کلوچه

سوزن همه را می پوشاند و خودش لخت است.

 شاه خانم می زاید ماه خانم  درد می کشد.

 ما ریگ ته جوئیم دیگران آب گذ را.

 گوسفند به فکر جاست قصاب به فکر دنبه.

 این کلاه برای سرش گشاد است .

 من که رسوای جهانم غم عالم پشم است.

 گفت خانه ی قاضی عروسی گفت به تو چه  -  گفت مرا هم دعوت کرده اند گفت به من چه.

  زن سلیطه شوهر مرد است.

 خری زاد خری زید خری مرد.

 از این امامزاده کسی معجزه ندیده.

 سیم سفید بر ای روز سیاه

 علف در آغل تلخ است

 علیلش کردند اما ذلییلش نکردند

 مال مرده وفا ندارد

 هرکه  کمتر شنید پند پدر      روزگارش زیاده پند دهد

 هزار قورباغه جای یک ماهی را نمی گیرد

 در خانه مور شبنمی طوفان است

 شکم گرسنه و آروغ فندوقی

 کج بنشین و راست بگو

 نتوان یافت جوانی به خضاب   

هزار کلاغ را یک سنگ بس است

 در زمستان آلو به از پلو است

 گوشت را که خوردند استخوانش رابه گردن نیاویزید

 گاوم است آبم است نوبت آسیبابم است

 بقدری شور بود که خان هم فهمید

 آب را گاو می کشد ناله را چرخ می کند

 آب دست یزید افتاده است

 یک یوسف و صد خریدار

 یک مرده بنام به زصد زنده به ننگ

 یک من رفتم صد من آمدم

دنیا دار مکافات است

 بز دادن بزغاله گرفتن

 نم نم باران به میخوران خوش است

 نه به دار است نه به بار است اسمش علی ماندگار است

 هر جا که گلی است خارش در پهلوی اوست

 هر جا گنج است مار است

 هزار سال گذشت از مصیبت مجنون      هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند

 سبوی نو آب خنک دارد

 پول که زیاد شود خانه تنگ میشود و زن زشت

 پول عاشقی به کیسه بر نمی گردد

 پول سفید برای روز سیاه

 اگر خیر داشت نامش را می گذاشتند خیرالله

 گر خطا زاده خطا نکند خود عین خطا بود

 ای که از کوچه ی معشوق ما  میگذری              بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

 جائی که میوه نیست چغندر سلطان مرکبات است

 خفته را خفته کی کند بیدار

 درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

 دروفگو خانه اش آتش گرفت کسی باور نکرد

 در همیشه بر یک پاشنه نمی گردد

 میراث خرس به کفتار میرسد

 ساقیا امروز می نوشیم فردا را که دید

 ملا شدن چه آسان                آدم شدن چه مشکل

قحبه چون پیرشود پیشه کند دلالی

 قبای بعد از عید برای گل منار خوبست

مگر ماست به دهانت مایه زده اند

 مگر میخواهی بروی به جنگ هفت لشگر؟

 نداری است و هزلر عیب شرعی

 نخواهد اسب تازی تازیانه

 نچشیده تعریف نکن

 یاسین به گوش خر خواندن

 مثل خر چشم به آب و علف داشتن

 صد پتک زرگر یک پتک آهنگر

چشم مور وپای مارو نان ملا کس ندید

 چشم چپش به من افتاده

 چراغ از بهر تاریکی نگهدار

 به مرغشان کیش نمی شود گفت

 سار هفت تخم میگذارد فقط یکی از آنها بلبل میشود

 مرد یزدان گر نباشی   جفت اهریمن مباش

 من می گویم آسمان تو می گوئی ریسمان

 نبض تهیدست نگیرد طبیب

 ننه ام از تو بهتر نفرین می کند

 ننگ بزرگان و مرگ فقیران صدا ندارد

منبر و دار هر دو را از چوب می سازند

 من از بغداد می آیم تو تازی می گویی

 من اینجا و خلیفه در بغداد

 من از بیگانان دیگر ننالم           که بامن هرچه کرد آن آشنا کرد          حافظ

 من می خورم و تو می کنی بد مستی

 من می گویم نر است تو می گویی بدوش

 من که پیرم و می لرزم به صد جوان می ارزم          دود از کنده بلند میشود

 به خیالم بالا خانه انگوره رفتم دیدم زنبوره

 به خر دستش نمی رسد پالانش را میزند

 به خرچنگ گفتند چرا کج کج راه میروی گفت جوانی است و هزار چم و خم

  زیر پل منزلگه رندان بود         هر که ازپل بگذرد خندان بود

 بخور انجیر پاره کن زنجیر

 بخل و دوستی با هم نباشد

 این یک تکه نان پرپری من می خورم با اکبری

 اینفدر خر هست و ما پیاده میرویم؟

 اگر داری طرب کن واگر نداری طلب کن

 هرچه دارم به بر دارم به بقچه پوست خر دارم

 هر جای ناله ای است دردیست

 گربه روغن می خورد بی بی دهان مرا بو می کند

 گردن بی طمع بلند بود

_________________________________________________

بهلول را گفتنددیوانگان جهان را بشمارگفت آن خود از شمار بیرون است اما اگر بگوئید که عاقلان را بشمار ایشان معدودی بیش نیستند. هارون الرشیداز بهلول پرسید که دوست ترین مردم نزد تو کیست ؟گفت آنکس که شکم مرا سیرکند. گفت اگر من شکم ترا سیر کنم مرا دوست داری؟ گفت دوستی به نسیه نمی باشد. بهلول نزد خلیفه رفت که من پیغمبرم .خلیفه گفت معجزه ی تو چیست؟گفت هرچه اراده کنی. گفت تخم خربزه را پیش من بکار که فی الفور سبز شود . گل کند و خربزه بندد و پخته گردد. گفت مرا چهار روز مهلت ده گفت مهلت نیست گفت ای بی انصاف خدای عزوجل را با وجود قدرت کامله اش چهار ماه مهلت میدهی که خربزه برساند و مرا چهار روز مهلت نمی دهی؟ بهلول نزد خلیفه رفت که من پیغمبر خدایم به من ایمان آور . گفت معجزه ی تو چیست ؟  

گفت هر چه خواهی . پادشاه قفل مشگل گشائی پیش او نهاد و گفت اگر راست می گوئی این قفل رابی کلید بگشای . گفت من دعوی پیغمبری می کنم نه دعوی آهنگری.

_________________________________________________

پای خروست را ببند و  مرغ همسایه را خیز مخوان

 پای خر یک بار در چاله میرود

به گوش خر یاسین خواندن

 به تنبل گفتند برو سایه گفت سایه خودش میاد

 وای به وقتی که قاچا قچی گمرکچی شود  ....وای به وقتی که دزد پاسبان شود

 مرده شوی ضامن بهشت و دوزخ نیست

 می حرام است در آن بزم که هوشیاری باشد

 راه دویده کفش دریده     رنج بی نتیجه

 تخمش را بگیر تا صدای بلبل کند............پدرش را در آور

 برو سنگ بیانداز بغلت باز شود.             بی جهت سروصدا نکن فایده ندارد

 _________________________________________________

علم حساب ملا

 از ملا پرسیدند هیچ از علم حساب آموخته ای؟ گفت آری به درجه کمال رسیده ام و از اصول و عقاید آن چیزی برمن مخفی نیست گفتند چهار درهم را بر سه نفر چگونه باید تقسیم کرد؟گفت چهاردرهم را دونفر تقسیم کنند نفری دو درهم میرسد شخص سوم هم صبر کند تا دو درهم دیگر به او برسد تا هر سه نفر مساوی شوند. 

_________________________________________________

 سوال ملا

  روزی ملا زرد آلوئی چند در آستین داشت و از راهی عبور میکرد. جمعی را دید نشسته اند بانگ برایشان زد که اگر هریک از شما گفتید که در آستین من چیست زرد آلوئی را که از همه بزرگتر است به او میدهم.  یکی از آنها گفت هر کس خبر دهد  یقینا علم غیب داند.

_________________________________________________

پای خروست را ببند و  مرغ همسایه را خیز مخوان

 پای خر یک بار در چاله میرود

 به گوش خر یاسین خواندن

 به تنبل گفتند برو سایه گفت سایه خودش میاد

 وای به وقتی که قاچا قچی گمرکچی شود  ....وای به وقتی که دزد پاسبان شود

 مرده شوی ضامن بهشت و دوزخ نیست

 می حرام است در آن بزم که هوشیاری باشد

 راه دویده کفش دریده     رنج بی نتیجه

 تخمش را بگیر تا صدای بلبل کند............پدرش را در آور

 برو سنگ بیانداز بغلت باز شود.             بی جهت سروصدا نکن فایده ندارد

خری که از خر دیگری واماند باید یال و دمش را برید.

 خر را با آخور می خورد مرده رابا گور

 وای به باغی که کلیدش از چوب مو باشد

 با پای خود به سلاخ خانه رفتن

 سگ به کونش نگاه می کند و استخوان میخورد

 یارب مباد آنگه گدا معتبر شود

 یا مرد باش یا نیمه مرد یا هپل هپو

 خواب کوچکش هفت سال است

 خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست

 حا افناده بهتر از چاه افتاده است 

 _________________________________________________

کرامت

 شیخی نزد ملا آمده ادعای کرامت کرد و به ملا گفت من می توانم لال مادرزاد را به نطق بیاورم . مثلا اگر شما عیال یا اولادی داشتید که زبان نداشته باشد من او را به زبان می آورم. ملا گفت ای شیخ اگر می خواهی من به کرامت تو ایمان آورم،  زبان دراز زن مرا قطع کن و او را لال کن تا فی الفور دستت را بوسیده مرید ازلی و ابدیت گردم .

 _________________________________________________

آوازه خوانی

 نیمه شب پسر ملا زیر آواز زد ه بود یکی از همسایه ها از بام سر بر آورده گفت: ما می خواهیم بخوابیم دیگر آواز  نخوان. ملا گفت عجب مردمان پررویی هستید .  شب و روز سگهای شما عوعو می کنند و من یک دفعه هم اعتراض نکردم، حالا شما نمی توانید چند دقیقه آواز خواندن پسر مرا تحمل کنید ؟ 

 _________________________________________________

چون طهارت نبود کعبه و میخانه یکیست           نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

 هیچ دودی بی آتش نیست

 یابوی اخته و مرد کوسه سالشان پیدا نباشد

 کفشهایت جفت حرفهایت مفت

 کفش پینه دوز پاشنه ندارد

 کلاغ سر لانه خود ش قار فار نمی کند

 صید ملخ شیوه شهباز نیست

 یکی نان نداشت بخورد پیاز میخورد تا اشتهایش باز شود

 یک کاسه کاچی صد تا سرناچی

 همیشه شعبان یکبار هم رمضان

 اینقدر چریدی کو دنبه ات

 رویه که میدهی آستر هم می خواهد

 روی گدا سیاه است ولی کیسه اش پر است

 روی طنابش ارزن پهن کرده است

 کی شود سنگ بد گهر گوهر

 که مرگ خر بود سگ را عروسی

 کچل مشو که هر کچلی طالع ندارد

 کرایه نشین خوش نشین است

 حمام بی عرق نمیشود

 حوض را که ساختی قورباغه خودش پیدا میشود

سگ دادن و سگ توله گرفتن

 ما به انبانه کاری نداریم انبانه به ما کاردارد

 قرض عروسی را خدا میدهد

 خدا به آدم گدا نه عزا دهد نه عروسی

 خدا جامه میدهد کو اندام نان میدهد کو دندان

 خداوند وقتی میخواهد مورچه را آواره کند به او بال میدهد

 آبی که آبرو ببرد در گلو مریز

 لاف در غریبی و گوز در بازار مسگران

 شعر مگو تا در قافیه اش در نمانی

 میراث خرس به کفتار میرسد

شوهر کردم وسمه کنم نه وصله کنم

 شوهر شغال باشد نانم در تغار باشد

 بیچاره اگر مسجد آدینه بسازد        یا طاق فرود آید یا قبله کج آید

 اگر خاله ام ریش داشت دائیم میشد

 یک تب یک پهلوان را می خواباند

 هر دیوانه ای به کار خودش عاقل است

 هر دودی راکباب نیست

 میمون را کون سوخت بچه را به زیر گرفت

 ملا نصرالدین صد دینار می گرفت سگ اخته میکرد و یک عباسی میداد حمام میرفت

 غسل کند....    وقتی هزینه انجام کاریبیش از در آمد آن باشد گویند

 معروف تر از کفر ابلیس        بسیار معروف و مشهور

سوزن همه را می پوشاند خودش لخت است

 کلاه را برای سرما و گرما سر نمی گذارند

 کل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی

 پول ما سکه عمر دارد؟

 هر کسی به امید همسایه نشست گرسنه می خوابد

 فقیر در جهنم نشسته است

 عروس جوان داماد پیر       سبد را بیار جوجه بگیر

 شکم گرسنه و آروغ فندوقی

 در میانه دو صنم ایستاده و دو دلم   این صدا زند که بیا وآن نداکند که مرو

 مریم رشته  عیسی بافته 

عنقریب تو بی زر شوی او بیزار

 سگ جنگ دیده بدرد پلنگ

 سگ بدستش نمی توان اخته کرد

 کفش خود گیوه کردن بیل خود را پارو کردن

 گربه شد عابد و زاهد و مسلمانا

 مبارک خوشگل بود آبله هم در آورد

 مثل هند جگر خوار

 نم نم باران به میخوران خوش است

 وای چه خاکی بر سرم شد حاجیه بی بی بزرگترم شد

 هر که ریش دارد بابا نیست

 هرگز آب نخورد زمینی که بلند است

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

 من می می خورم و تو می کنی بد مستی

 نخوری همیشه داری

 شیپور چی یزید و ظبال امام حسین

 دلا خو کن به تنهائی که از تنها بلا خیزد

 دست که بسیار شدبرکت کم میشود

 دست که به چوب بری گربه دزده فرار می کند

 خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

 خر عیسی گرش به مکه برند         چون بیاید هنوز خر باشد

 آشش خوب باشد کاسه اش چوب باشد

از دبه ی آنها روغن نیاید

 من نمی خورم و برای هرکه می کشید کم است

 ما یوسف خود نمی فروشیم         تو سیم خود نگهدار   سعدی

 کاه هم بارش نمی کنند

 طعمه هر مرغکی انجیر نیست        مولوی

 دزد از خانه ی مفلس خجل آید بیرون

 خری را که به بام برده ای خودت پایین بیاور

 خر خفته جو نمی خورد

 پوست سگ روی خود کشیدن

 پول بده زیر سبیل شاه نقاره بزن

سرم را بشکن نرخم را نشکن

 سرکه نقد بهتر از حلوای نسیه است

 سرکه مفت شیرین تر از عسل است

 عجب کشکی ساییدیم همه اش دوغ پتی بود

 هر که سخن نسنجد از جوانیش برنجد   سعدی

 مذهب عاشق از مذهبها جداست

 شتر را گفتند گردنت کج است گفت کجاییم راست است؟

 رخت دو جاری را نمیشود در یک طشت شست

 راه باریک و شب تاریک و منزل بس دراز

 شنا گری بلد نشده زیر آبی میره

 به مرغشان کیش نی شود گفت

 روباه با شیر ناید به راه

 کسی که از گرگ میترسد گوسفند نگاه نمی دارد

 کسی که بار شیشه دارد به دیوانه سنگ نمی زند

 ما خیک را رها کرده ایم، خیک مارا رها نمی کند

 ما از مدینه به جوار تو آمدیم ، آخر تو از از نجف قدمی پیشتر بیا

 مهمان خنده رو باشد صاحبخانه خون بگرید

 هم لحاف است هم تشک  (به شوخی به زن فربه می گویند)

 سگ پاچه ی صاحبش را نمی گیرد

 مسجد جای خر بستن نیست

 دو موش اگر باهم جنگ کنند سر یکیشان به دیوار می خورد.

 خاک خور و نان بخیلان نخور

 کو محتسبی که مست گیرد؟

 دست بشکند در آستین سر بشکند در کلاه.

 سفره ِِی بی نا ن جل است کوزه ِ بی آب گل است.

 من که رسوای جهانم غم عالم پشم است .

 بالا بالاها جایش نیست پاپین پاینها راهش نیست.

 مال ما گل منار است مال مردم زیر تغار است.

 ماه که گه گه کند جلوه کند عزیزش دارند .

 مانند گدای ارمنی نه دنیا دارد نه آخرت.  

از بی کفنی زنده است

 از بیل خسته شدی کلنگ را بردار

 از بی عرضگی سگ شغال توی کاهدان بچه می گذارد

 اگر یار شاطر نیستی بار خاطر مباش

 امامزاده ای است که با هم ساخته ایم

 با کدخدا بساز ده را بتاز 

برای هر خری آخور نمی بندند

 برای همه مادری برای من زن بابا

 نذر می کنم واسه ی سرم           خودم می خورم و پسرم

 هر چه سنگه به پای لنگه

 سرش به آخور بند است

سرزده وارد مشو میکده حمام نیست

 صدتا گنجشگ با زاق و زوقش نیم من است

 کفش تنگ دارد و پای لنگ

 مثل اینکه پی آتش آمده

 من می گویم خواجه است تو می گوئی چندتا بچه دارد

 نمی گذارد نمدی آفتابی کنم

 واکن کیسه بخور هریسه

 بر رسولان پیام باشد و بس

 از حادثه لرزند به خود کاخ نشینان          ما خانه بدوشان غم سیل آب نداریم

در محفل خود را مده همچو منی را           افسرده دل افسرده کند انجمنی را

 سگ و دربان چو یافتند غریب                 این گریبان بگیرد آن دامن.

 در مسجد است نه کندنی است نه سوزاندنی

 در شهر نی سوران باید سوار نی شد.

 حکیم باشی را دراز کنید.

 چشمش هزار کار