|
هنوز از تو بزرگترم

بوی چکمه های خیس خونی شبح تاریکی
خیایانهای باریک و اشباح از تعصب را می لرزاند
و نمی دانم چرا این لاشه های سوخته در حریق که تند باد
تقدیر نوازششان می کند چقدر شبیه من اند ؟
و انگار ندیمه های عرب با موهای وز وزیشان در لچک
مادرم پنهانند

و من تب زده از عشقش هی می گریزم ...هی می گریزم
و بوی سرطان برهنه و وحشی روی تنم می لغزد
و تک سلولهایم سقط می شوند
و موهایم هی پرواز می کنند .....پرواز ...پرواز مرگ
و کولی وار هی در زندگی می طپم
و مادر برای سلولهای بیمارم نماز می خواند

و پدر برای برهنگی بی ایمانی اش شراب می ریزد
آما ..آهای از تو بزرگترم ....بزرگتر ...بزرگتر
...رهاتر
8 دسامبر 2009
|