شعر

صفحه نخست

     

 انگار مغولی......

لب های سوخته را خاک کرده ام

و هگل هنوز برای ارباب و برده تئوری می نویسد

و دختران پیر با سینه های بریده در تاریخ هرودوت

دندانهای خونین را در قلب مردان فرو می کنند

و انگار از قرنها گذشته ام

و زنان چمباته زده از پس این چهره های درهم و مذاهب نازا

به زهدان و گور خود می اندیشند

و تمام تاریخ از من عبور می کند

و قابله های پیر و فرتوت کوکان تن فروشان را روی شانه های من خال کوبی می کنند

و انگار مغولی هنوز در رختخواب من خرناسه می کشد

 

1 دسامبر 2009