|
انگار مغولی......
لب های سوخته را خاک کرده ام
و هگل هنوز برای ارباب و برده تئوری می نویسد
و دختران پیر با سینه های بریده در تاریخ هرودوت
دندانهای خونین را در قلب مردان فرو می کنند

و انگار از قرنها گذشته ام
و زنان چمباته زده از پس این چهره های درهم و مذاهب
نازا
به زهدان و گور خود می اندیشند
و تمام تاریخ از من عبور می کند
و قابله های پیر و فرتوت کوکان تن فروشان را روی شانه
های من خال کوبی می کنند
و انگار مغولی هنوز در رختخواب من خرناسه می کشد

1 دسامبر 2009
|