شعر

صفحه نخست

     

 شاخه های گزنه

 

 

با قدیسان نان فطیر را سق می زنم

و در خانه های سودازده که پر از طوطی های کور است آواز می خوانم

و مادر با دستان پینه بسته ...از پندار سیاه قدیسان پیراهنی می دوزد

و پدر شمایل قدیسان را سیاه نقاشی می کند 

آخر از خوش باوریهایم بود که شاخه های گزنه در باغچه ام قد کشیدند

حال ...آری این آخر خط آتش است که ایستاده ام

و از راه رفتن خفه و کوتاه زندانیان بیزارم

و بلعیدن صدایم را دوست نمی دارم

و از وحشت گیج نمی شوم و از چنبر هراس در تاریکی خیز برداشته ام

و بی تابم برای میکده های دنج و پاتوق شبگردهای سبکسر

و خوابگردهای رنگ باخته در میخانه ها و نیم رخ های بندبازان را دوست می دارم

 14 دسامبر  2009