|
حرم نشین ریا

ببین
خراشهای تنم را
این جای انگشتان تو
نیست
گودی دستانش بود که چراغ خانه را
دزدید
و بت هایشان را بر سرم
کوبیدند
سقف دهانم را پر از
ورد
نبضم را به دعا
بستند
و
در عبادت هایشان عریانم
کردند

و روی سقف های فرو ریخته آیه
ریختند
و در سورهی گاو فربه و گستاخ شان با من
خوابیدند
و زنان پیر پیامبران از تنم حالی به حالی
شدند
و از جنون جنگ ملخها با گندم زار
بود
که گیس های مادر در اندرونی خانه سپید
گشت
و پدر حرم نشین ریا
شد
و از شرم چشمانم شاعری خرقه
پوش

و از زنگوله های بار کتابهای شتران و بوی دوده ی واژه
ها بود
که مردی از طوس
خروشید
و خوابش سی سال آشفته
گشت
از شلاق بر قوزک پاهایم
بود
که سرگشتگی ام به حنجرهی این جادوگران
اندیشید
و هدایت در ازدحام سوران کور فریاد می
زد
و حال از بوی اندیشه
ی کسروی و هدایت
شهر
به سکسکه افتاده
ببین زیر پاهای کسروی چگونه خدایان مرده اند
20 نوامبر 2009
|