شعر

صفحه نخست

     

ستونهای سوخته.....

آهای...آنجا زنی ایستاده برای نانی که بوی خون تازه می دهد

و مردی در راهروهای تاریک

که وحشت اقیانوس را روی تنم خالکوبی می کند

و تاریخ روی ذهنم تحمیل می شود

و سردخانه ها داغ می شوند از واژه های شورشیان

و الفبای معجزه از ارتفاع سقوط می کند

و اندیشه ام معلق می شود

روبروی این ویرانه ها که تجربه ی تلخ محاصره ی طبل های تو خالیست

و هی انگشتان غلطان مردان گرسنه ی تحقیر شده برسرم می کوبند

دارم می چرخم دور عبادتگاه ویرانه ای که خدا از آن گریخته است

و عابدی نعره می زند روی پستانهای جویده ی شیطانی

اما از زیر هیزم های خشک بوی جوانه می آید

و در ستونهای سوخته باورم را ایستاده می بینم

 

15 سپتامبر 2009