|
ستونهای سوخته.....
آهای...آنجا زنی ایستاده برای نانی که بوی خون تازه می
دهد
و مردی در راهروهای تاریک
که وحشت اقیانوس را روی تنم خالکوبی می کند
و تاریخ روی ذهنم تحمیل می شود

و سردخانه ها داغ می شوند از واژه های شورشیان
و الفبای معجزه از ارتفاع سقوط می کند
و اندیشه ام معلق می شود

روبروی این ویرانه ها که تجربه ی تلخ محاصره ی طبل های
تو خالیست
و هی انگشتان غلطان مردان گرسنه ی تحقیر شده برسرم می
کوبند
دارم می چرخم دور عبادتگاه ویرانه ای که خدا از آن
گریخته است
و عابدی نعره می زند روی پستانهای جویده ی شیطانی
اما از زیر هیزم های خشک بوی جوانه می آید
و در ستونهای سوخته باورم را ایستاده می بینم
15 سپتامبر 2009
|