شعر

صفحه نخست

     

دایره ی ممنوع

تمام کشتی های خوشبختی را می بلعم

و به ضحاک گریخته با مارهایش می خندم

از قرنهای دور می آیم

و ذهنم بر سر می زند از این همه هذیان

از تابلو ی برهنه ی حوا بودن پایین می آیم

و به واپسین لرزه هایم در وسوسه های زمین می اندیشم

 وحنجره ام برای سپاه گم شده آواز می خواند

و به تن های آویخته به سقف نگاه می کنم

و به مردانی می اندیشم

که هنوز در دنیای مینیاتوری مسخند

نیاز گرسنگی بیو ه گان ابدی را به لحظه های میل و بوسه میمهانی می کنند

پوست تنم می درد از این همه درد

و ذهنم بر سر می زند از این همه هذیان

از پشت قرنها سایه ام را تعقیب می کنم

آواز می خوانم با این پیامبران برهنه ی خواب آلود

که مرا با گهواره ای درته غاری بی چهره کردند

شبانگاهان زنانگی ام را پراز ساتن می کنم

و حریصانه در دروازه ی شهر برای شیطان آواز می خوانم

و از این خمخانه ی کهنه لبی تر می کنم

و پنجه های ذهنم اسطوره های سودا زده را می درند

و عبور می کنم حریصانه ار این دایره ی ممنوع .....

28 سپتامبر 2009