|
دایره ی ممنوع
تمام کشتی های خوشبختی را می بلعم
و به ضحاک گریخته با مارهایش می خندم
از قرنهای دور می آیم
و ذهنم بر سر می زند از این همه هذیان

از تابلو ی برهنه ی حوا بودن پایین می آیم
و به واپسین لرزه هایم در وسوسه های زمین می اندیشم
وحنجره ام برای سپاه گم شده آواز می خواند
و به تن های آویخته به سقف نگاه می کنم
و به مردانی می اندیشم

که هنوز در دنیای مینیاتوری مسخند
نیاز گرسنگی بیو ه گان ابدی را به لحظه های میل و بوسه
میمهانی می کنند
پوست تنم می درد از این همه درد
و ذهنم بر سر می زند از این همه هذیان
از پشت قرنها سایه ام را تعقیب می کنم

آواز می خوانم با این پیامبران برهنه ی خواب آلود
که مرا با گهواره ای درته غاری بی چهره کردند
شبانگاهان زنانگی ام را پراز ساتن می کنم
و حریصانه در دروازه ی شهر برای شیطان آواز می خوانم
و از این خمخانه ی کهنه لبی تر می کنم

و پنجه های ذهنم اسطوره های سودا زده را می درند
و عبور می کنم حریصانه ار این دایره ی ممنوع .....
28 سپتامبر 2009
|