|
مادر هنوز نمی داند....

من پشت پنچره های خوشبختی چمباته می زنم
و با دستان باران خورده ام به پنجره هایشان می کوبم
اما میدانگاهی هی می لغزد
و جیغ که عادت همسایه هاست گوشهایم را نوازش می کنند
و من می هراسم از این همه ایمان خواب آلود
که رو به باد عبادت می کنند
انگار بوی موج جا مانده در پس کوچه ها

و من از خزه های سبز و نرم پنجره هایشان پیراهنی دوخته
ام
و بدنبال رد پای سهم من و او می گردم
و مادر نمی داند که رگ پستانهایم را بریده اند
و زیر پیراهن سیاهم بلوغم را گردن زده اند
من دوست دارم مذهبم را که تردید است
دستهایم را دوست می دارم که پرزهای شلاق را روی تنهای
تمام نشده می شوید
دارم رژه ی لاک پشتها را تماشا می کنم
و به کابوس سنگهای هرزه شان می خندم

و هی در با غچه ماهی باد کرده چال می کنم
مادر نمی داند که خوابهای پریشانم از داغگاه خال
کوبیهای ایمانم می آیند
و از حصار بیزارم
من دارم پشت پنجره ها عروسان یک شبه را تماشا می کنم
و واژه ی گلو بندهایشان را روی گردنم نقاشی می کنم
و برای کفشدوزکها در پر پر تاریکی آواز می خوانم
و به یابوی پیری می اندیشم که بوی اسبی خیس را خواب می
دید
و مگسی که خواب او را پراند
اما مادر هنوز نمی داند

روزی که پدر چله نشین چشمهایش بود
و دزدان بالدار فانوسهای خیالم را از دری مخفی دزدیدند
تردید.......... مذهبم شد .
5 سپتامبر 2009
|