|

من در دستانم ابریشم می ریسم
و جنگ سیاه و سفید را در شطرنجی نگاه می کنم
من اینجا از کلمات گیجم
وقت آن است بگریزم
اینجا قلب ها را می دزدند و نفس را زندانی
در آتشدان میدان ها را می بینم
که چگونه در پیچیدگی آشفته بازار زیر تیر حاکمان فریاد
می زنند
و گویی دیگر فر یب صدای خنده هایش خاموش گشته
من امشب به دیوارهای مجاور می اندیشم
که فرو می ریزند

و صدای خمیده گانی که هنوز ایستاده اند
زبانم می گوید دوست بدار
چشمانم می گویند نگاه کن
لبانم بوسه ای آشنا می خواهند
ساق پاهایم چه مردانه ایستاده اند
و اینجا کسی را خوشبخت نمی بینم

اندیشه غوطه می خورد در تضاد
و آنجا پیر مردی برهنه کفن اش را گز می کند
و زنی شوربخت گیس های سپیدش را آفتابی می کند
تا از تاریکی بگریزد
من آموخته ام که دوست بدارم آشفته دلان را
خانه های بی سقف را
و با شوربختان گریه کنم و به تو بیندیشم

29
ژوئیه
2009
|