شعر

صفحه نخست

     

من آموخته ام که دوست بدارم

 

 

 

من در دستانم ابریشم می ریسم

و جنگ سیاه و سفید را در شطرنجی نگاه می کنم

من اینجا از کلمات گیجم

وقت آن است بگریزم

اینجا قلب ها را می دزدند و نفس را زندانی

در آتشدان میدان ها را می بینم

که چگونه در پیچیدگی آشفته بازار زیر تیر حاکمان فریاد می زنند

و گویی دیگر فر یب صدای خنده هایش خاموش گشته

من امشب به دیوارهای مجاور می اندیشم

که فرو می ریزند

و صدای خمیده گانی که هنوز ایستاده اند

زبانم می گوید دوست بدار

چشمانم می گویند نگاه کن

لبانم بوسه ای آشنا می خواهند

ساق پاهایم چه مردانه ایستاده اند

و اینجا کسی را خوشبخت نمی بینم

اندیشه غوطه می خورد در تضاد

و آنجا پیر مردی برهنه کفن اش را گز می کند

و زنی شوربخت گیس های سپیدش را آفتابی می کند

تا از تاریکی بگریزد

من آموخته ام که دوست بدارم آشفته دلان را

خانه های بی سقف را

و با شوربختان گریه کنم و به تو بیندیشم

 

29  ژوئیه 2009