|
نگاه کنید رفیقان
کتابهای نت بی تابانه روی واژه های بی پروا کشیده می
شوند
و پوست تن من روی ایمان یخ بسته عریان می شود

و غبار آشنای هزار ساله دیگر بوسه نخواهد زد بر خاک
خیس خانه ام
سطر سطر شعرهایم کشیده می شوند در حصاری که اسبهای
چوبی در روزهای بارانی
در حسرت قطره ای باران جان می دهند
شقایق ها را بیدار کنید شقایق ها را بیدار
کنید رفیقان

اینجا دیگر زمستان نمی آید
آری نگاه کنید دارم از ذهن مرده های مقدس تهی می شوم
و می خواهم با مشت هایم به درها بکوبم
تا بلرزند جانیان سنگ که پوست تنم را نشانه کرده اند
می خواهم درعریانی گمانم عبادت کند

و روی زانوان خدا مست شوم
شقایق ها را بیدار کنید شقایق ها را بیدار کنید
رفیقان
30 جولای 2009
|