شعر

صفحه نخست

     

 رویایت پریشانم می کند

 

من نفسهایت را در این شوره زار دوست می دارم

واز چشمان شیشه ای قانونگذاران

از خیابانهای خاموش و بی صدا

که خواب اسب های تیز تک و تند رو مردان شورشی را می بینند بیزارم

از سلولهای تنگ

از حصارهای مخوف که فوج ستاره ها را بلعیده اند بیزارم

من اینجا گامهای یک اعدامی را می شمارم

و در ذهن مردی دیوانه و گنگ واژه می سازم

و با باده خوران در بند بند شبانه مست می گردم

مثل سیه مستی در بستری گشوده

مثل شر شر باران در ناودان

 مثل درد و اندیشه در ترنم چکاوک

و رویایت چه پریشانم می کند

مثل صلح در نگاه رامسس

مثل یک فاحشه ی ترک که دود سیگارش در آه کودکی محو می گردد

مثل بی شرمی زهدانی که به جنینی می اندیشد

و با شیاطین دوزخ همخوابی می کند

مثل شعری که دارد جان می گیرد در تصویری

مثل صدای کودکی که خدا را می لرزاند

مثل ستونهای افتاده ی اهرام ثلاثه

رویایت پریشانم می کند

و به چشمان شیشه ای بت تراشان خاکستر نشین می خندم

و رها نمی کنم شانه هایت را

و نفسهایت را در این شوره زار دوست می دارم

24 جولای 2009