شعر

صفحه نخست

     

ش...ناسنامه

 

من شبیه هیچ زنی نیستم

زنی بی چهره  لبریز از عصیان

که فرو می افتد در تاریکی

دستهای شکنجه شده اش را مثل کودکی بی لب می لیسد

قرنیه های چشمانش دیگر فریب نمی خورند

و دلش را به ریسمانی طلائی آویز نمی کند

با وسوسه های بی جا عریان نمی شود

دلش برای زنان رنگ پریده می لرزد

و از نسل گیس بریدگان عبور کرده

و به انسانهای ایستاده در میدان شورش

همان شناسنامه های باطل شده

می خندد

و روی ایمان سست رهگذران می رقصد

پایتخت از سرخوردگی می لرزد

و دلم هی می لرزد...............

انگار به آسمان آویزانم

و از حصار ابرها عبور کرده ام

زمان هی پیر می شود و نمی دانم چرا جنگل آتش گرفته است؟

و کفتارها در خون خرناسه می کشند

و اشتیاق فصل ها را در کوچه های تاریک و تهی از خون و حنجره دار می زنند

شناسنامه ام هم روزی 1254 بار نعره می زند

1254 بار در متروهای معجزه به آن تجاوز می شود

شناسنامه ام روزی 1254 بار در لعنت آبادها با کافور شنا می کند

بازارچه در حال فروریختن است

کمال المک هم زیر نفس های اجباری با ماشین دودی از میدان اعدام می گریزد

اما انگار شناسنامه ام هنوز جان دارد

و خوب زیستن را خواب می بیند....

 

5 ژوئن 2009