|
من شبیه هیچ زنی نیستم
زنی بی چهره لبریز از عصیان
که فرو می افتد در تاریکی
دستهای شکنجه شده اش را مثل
کودکی بی لب می لیسد

قرنیه های چشمانش دیگر فریب
نمی خورند
و دلش را به ریسمانی طلائی
آویز نمی کند
با وسوسه های بی جا عریان نمی
شود
دلش برای زنان رنگ پریده می
لرزد
و از نسل گیس بریدگان عبور
کرده

و به انسانهای ایستاده در
میدان شورش
همان شناسنامه های باطل شده
می خندد
و روی ایمان سست رهگذران می
رقصد
پایتخت از سرخوردگی می لرزد
و دلم هی می
لرزد...............
انگار به آسمان آویزانم

و از حصار ابرها عبور کرده ام
زمان هی پیر می شود و نمی
دانم چرا جنگل آتش گرفته است؟
و کفتارها در خون خرناسه می
کشند
و اشتیاق فصل ها را در کوچه
های تاریک و تهی از خون و حنجره دار می زنند
شناسنامه ام هم روزی 1254 بار
نعره می زند
1254 بار در متروهای معجزه به
آن تجاوز می شود
شناسنامه ام روزی 1254 بار در
لعنت آبادها با کافور شنا می کند
بازارچه در حال فروریختن است

کمال المک هم زیر نفس های
اجباری با ماشین دودی از میدان اعدام می گریزد
اما انگار شناسنامه ام هنوز
جان دارد
و خوب زیستن را خواب می
بیند....
5 ژوئن 2009
|