|
آوازهای مشکوک دارند کوچه را می بلعند
وبادهای مهاجر در فاجعه پرتاب می شوند
و دلتنگی زنان در دست فال بینان دوره گرد می لرزد

وچه دورم من از سرفه های گاه و بیگاه مسلول همسایه
و دارند مرا با واژ ه ها ی فربه دنبال می کنند
و پیکر تراشی در لهستان با خشونتش بر استخوانهای من می
کوبد
و نعره های من در دهلیزهای این تاریک خانه ها برهنه می
شوند
و هیولای سیاه در کوچه آواز می خواند
و نمی دانم چرا این کوچه ها خفته اند؟

و انگار طرح خانه ام هر روز کج تر می شود
و پرواز کبوترها ازبراده ی کارخانه های پیر گله دارند
و قناری با خشم می خواند
می خواهم مانند ماری روی خاک خاکستری بخزم
که چشمان مضطرب دخترکی را دزدید
می خواهم در نگاه سربازی گمنام گم شوم
آری بیزارم از عصر حنجره های خاموش
و به هویتهای باد بادکی این اهالی می خندم
7 ژوئن 2009
|