شعر

صفحه نخست

     

خودمستان

 

 این دیوارهای ابله نیمه ی سرشکسته، مرا به سکوت عادت می دهند

و سرهای آویزان و خمار به خودمستان کوچه می خندند

بازارهای هراس پر از خوره ی سازش اند

خانه ای هم نیست که پشت سنگرگاه بچگی ام پنهان شوم

و جیغ هایم را آرامش بخشم

واژه هایم سست شده اند

و به تبعیدگاه ابدی می اندیشند

و هزاران کلاغ کور در گوشهایم قار قار می کنند

و لبهای مومن و مقدسش در سطر سطر آیه ها تکه تکه می شوند

و از خماری این جماعت مسخ شده ام

به یک مستی شبانه می اندیشم

تاریخ هم خواهش دستهایم را هزاره ها بخشیده

کفش رستم هم انگاری جا مانده

و صدا ی درویش دوره گردی  که کشکول اش پتکی است

برای کوچه ی تراژدی

و زنی که آرام با گریه های بریده بریده و بی صدا می گذرد

و بوی گریه می دهد

عبور ناشناسی که نبض خانه ها را به گرو گرفته

و من در شعرم آه می کشم

در این سکوت بی خیا ل لرزه های تنم به حجم سکوت خدا می خندند

و خبرچینی قافیه ها را به گردنم می آویزد

و زنان پیری که به بستری خا کی می اندیشند

و آن زنی که آرام از کوچه ی ما گذشت

انگار ته مانده ی بشقابهای کرکسهای ورم کرده را می برد

و هنوز بوی گریه می دهد

 

24 می 2009