|
این دیوارهای ابله نیمه ی سرشکسته، مرا به سکوت عادت
می دهند
و سرهای آویزان و خمار به خودمستان کوچه می خندند
بازارهای هراس پر از خوره ی سازش اند

خانه ای هم نیست که پشت سنگرگاه بچگی ام پنهان شوم
و جیغ هایم را آرامش بخشم
واژه هایم سست شده اند
و به تبعیدگاه ابدی می اندیشند
و هزاران کلاغ کور در گوشهایم قار قار می کنند

و لبهای مومن و مقدسش در سطر سطر آیه ها تکه تکه می
شوند
و از خماری این جماعت مسخ شده ام
به یک مستی شبانه می اندیشم
تاریخ هم خواهش دستهایم را هزاره ها بخشیده
کفش رستم هم انگاری جا مانده
و صدا ی درویش دوره گردی که کشکول اش پتکی است

برای کوچه ی تراژدی
و زنی که آرام با گریه های بریده بریده و بی صدا می
گذرد
و بوی گریه می دهد
عبور ناشناسی که نبض خانه ها را به گرو گرفته
و من در شعرم آه می کشم
در این سکوت بی خیا ل لرزه های تنم به حجم سکوت خدا می
خندند

و خبرچینی قافیه ها را به گردنم می آویزد
و زنان پیری که به بستری خا کی می اندیشند
و آن زنی که آرام از کوچه ی ما گذشت
انگار ته مانده ی بشقابهای کرکسهای ورم کرده را می برد
و هنوز بوی گریه می دهد
24 می 2009
|