|
دلم می سوزد که ناخواسته
سوگلی معابر شدم
عروسکی سیاهپوش در هوائی
آلوده
در سیاره ای پر از پل های کپک
زده

دلم می سوزد شراب خونم داده
اند و عروسکی سیاهپوشم
ورقص کرشمه های تنم را دوره
گردان
زیر پیراهنهای معشوقه هایشان
داغ می کنند
و آوازهای زیر لبم را با
راهزنان زمزمه می کنند
چشمان مرا دزدیده
اند چشمان مرا دزدیده اند
وبه تماشای شعله های آتش
درونم نشسته اند
کسی دارد به ریشه ام می خندد
و هویتم را محاصره می کند

دستانم در هوائی مسموم و
آلوده آواره اند
و کابوسهای مبهم را ورق می
زنم
و تسلیم همخوابی های عریان می
شوم
و زیر پلی شکسته روی ارزن های
پرنده های آواره فریاد بی کسی می زنم

تاریخ سیاه در معبدی احسا
سهای زنانه ی مرا می بلعد
و عطر زن بودنم را در مردابی
فوت می کند
وسبوی اشکم می شکند در دست
مردان فریبکار
و هوسهای بی قرار و بی شرمشان
چشمانم را نمناک می کند

اما چه کسی گفت من با شیطان
رابطه دارم؟
رام شدگان ریگزارهای بیگانه،
من خود شیطانم
10 مه 2009
|