|

من هرشب هراسان
چشمانت را نواخته ام
اما می خواهم
تنت را بنوازم
و روی شانه های
مهربانت سرود آزادی را بخوانم
و ترا زیر
رگبار گلوله عبادت کنم
اما در انبوه
دلقکان بزدل دیوانه ای بیش نیستم
تاوان در این
حوالی ساکن شده
و تنی عریان
برای شعله ای نمی رقصد

بازارها پر از
فریب و هوس است
و من آشفته ام
در پرسه زدن هایم
بغض وسوسه ام
کرده
و از خلاء این
منطق تراشی ها به خشم آمده ام
و به انحراف
مومنان می اندیشم
آری نامشان را
کپه کرده ام در طاقچه ام
قاب پنجره ام
بی قراریهایم را می شنا سد

می دانم روزها
در دستان زخمی ات می لرزند
و در همین
حوالی سوسکهای بالدار مشکوک آواز شکار می خوانند
عروسکهای کور
در ترمه ها یخ زده اند
میان گندم های
سوخته مترسکی می خندد
و چشمها حفره
ای بیش نیستند
و کسی در باد
زمزمه می کند
و بتها نعره
می زنند
و من زرد می
شوم مثل پاییز

فاصله ای است
میان من و چشمانت
اما کسی دارد
جسمش را می کشد
و ترانه ای
آشنا می خواند
و لبهای بی
حوصله ام میل بوسه می کنند
3 مه 2009
|