شعر

صفحه نخست

     

چشمان نابسته

 

 انگار دیگر حریص نیستم

و هوس سیب حوا را نمی کنم

و چهره ی سوخته ام

روی تن فشرده ام سنگینی می کند

و بندرگاهها انگار شبح ژنده پوشانند

و سراب ذهنم دیوانه وار از خانه های رویازده عبور می کند

و چهره های مبهوت و سیاه در کمینم نشسته اند

و ایمان ترک برشته ام

از ارتفاع وحشت سقوط کرده

و خشم موج میزند

در کلافگی مشترک شهر

و خشم های فروخفته در خا موشان این دیار

بدنبال ابعادی می گردند

و جسارت به بی باوری می خندد

و انگار سوارکاران حبشه خدا را گم کرده اند

و گدایان نینوا روی تخت های زرین به خواب رفته اند

و من در رویا هایم بدنبال پناهی می گردم

پاندول ساعتم برای سایه های خاموش مویه می کند

و زنده بگوران خاموش بی تابم می کنند

روی چهره ها باید ستاره ای کاشت

باید فریاد زد

و تا ابدیت برای این د یوانه گان که مثل من اند

گریست

من از این ارگهای لرزان بد آهنگ

و ناقوس های پر صدا و سرود خوانان بی شرم

از این غارتگران و بازیگران صحنه و سر کوب بیزارم

از این ستایش ها هم بسی بیزارم

و در این طاعون مثال سرخپوستی سرگردانم

اما این چشمان نابسته را دوست می دارم

آری باور کنید من د یوانه ام

29 آپریل 2009