|
انگار دیگر حریص نیستم
و هوس سیب حوا را نمی کنم
و چهره ی سوخته ام
روی تن فشرده ام سنگینی می کند

و بندرگاهها انگار شبح ژنده پوشانند
و سراب ذهنم دیوانه وار از خانه های رویازده عبور می
کند
و چهره های مبهوت و سیاه در کمینم نشسته اند
و ایمان ترک برشته ام
از ارتفاع وحشت سقوط کرده
و خشم موج میزند

در کلافگی مشترک شهر
و خشم های فروخفته در خا موشان این دیار
بدنبال ابعادی می گردند
و جسارت به بی باوری می خندد
و انگار سوارکاران حبشه خدا را گم کرده اند
و گدایان نینوا روی تخت های زرین به خواب رفته اند

و من در رویا هایم بدنبال پناهی می گردم
پاندول ساعتم برای سایه های خاموش مویه می کند
و زنده بگوران خاموش بی تابم می کنند
روی چهره ها باید ستاره ای کاشت
باید فریاد زد

و تا ابدیت برای این د یوانه گان که مثل من اند
گریست
من از این ارگهای لرزان بد آهنگ
و ناقوس های پر صدا و سرود خوانان بی شرم
از این غارتگران و بازیگران صحنه و سر کوب بیزارم

از این ستایش ها هم بسی بیزارم
و در این طاعون مثال سرخپوستی سرگردانم
اما این چشمان نابسته را دوست می دارم
آری باور کنید من د یوانه ام
29 آپریل 2009
|