شعر

صفحه نخست

     

بوی اذان

 

من آغوش گشوده ام برای بد مستی ام.

در حرمی که پر ازخدایان برهنه است.

من به مو منان هرزه می خندم،

که بوی اذان را لابلای پستانهایم می جویند.

درز خانه به انفجار می اندیشد.

و من به کسالت پیراهن سیاه قاضیا ن خمار می اندیشم؛

که ابلهانه مرا به دو نیم کرده اند.

عریانی ام به خزر می اندیشد.

و ذهنم به انقراض این قبیله.

سردی من .........

و نیاز خفتن من بر گهواره ام،

و هوسهای تقدس آلود پیامبران؛

که در گوشم زمزمه می کنند.

و انگار از زورخانه ها صدای بدمستی سواران مغول می آید،

که با بربر ها دیل* بسته اند.

چقدر دستانش سیاه بود.

روی ادراکم خطی سیاه کشید،

اما اندیشه ام میان مکتب ها لنگان لنگا ن می دود،

تا مادگی اش را پیراهنی بخشد،

و لابلای پستانهایم بوی تند شراب شبانه اش،

فریاد آزادی  زند.

 به مومنان هرزه می خندم،

که بوی اذان را لابلای پستانهایم می جویند.

به شتاب عشق می اندیشم،

که دربطنم قوز کرده،

و هوای گریه دارد،

و به پیکر در بند بردگان درد آلود کام نیافته،

به هراس و آشفتگی می اندیشم.

به سر گیجه ام به این آزادی تسخیر شده،

وسواس ها و بحرانهای دلتنگی ام،  

و سراسیمه گی زنانه ام که هوای گریه دارد،

اما تاتاری حریصانه گیسوانم را می بوید.

ومومنان هرزه بوی اذان را لابلای پستانهایم می جویند.

ومن برای غرور مردان هورا می کشم

 

*دیل به معنای شرط بند ی در زبا ن آلمانی

 

14 مارس 2009