شعر

صفحه نخست

     

هزاره های شیون

 

انگار خدا روز میلادش با پای برهنه دنبالم می دوید

و عمق تنم را نشانه می گرفت

و ذهنم را به معراجش میهمانی

من با رابطه ی قدیسان به قرن شیون رسیدم

و برای تاراج ذهنم سینه زدم

و به خاک افتادم

و ساکن شهر پهلوانان خاموش شدم

من در حرم سرا چشم گشوده ام 

و از شرابشان مست مستم

من پرتاب گشته ام در مثلثهای هرزه

روی منشور خواب مانده ام....... جامانده ام

و عوعو این قبیله مرا سر می دهد میان چشمان پف کرده

و اسطوره ها از شهوت پیراهن زنان کام می گیرند

ستونهای شهر از روی تنم سر می خورند  

و من حرمی پر از دستان خدا می شوم

وتن گنگ ام به سرگیجه می خندد

باران دارد می بارد و من حبابی از تبار عصیان می شوم

انگار خدا روز میلادش با پای برهنه دنبالم می دوید

و عمق تنم را نشانه می گرفت

آری من در حرم سرا چشم گشوده ام

من حرمی پر از دستان خدایم

و پیراهنم هنوز بوی دستانش را می دهد

لبانم بوی میگساری اش

تنم بوی شهوتش

موهایم بوی هرزه گی اش

پیشانی ام بوی عبادتش

روحم بوی شلاقش

تنم درد می کند ......تنم درد می کند

من روی منشور خواب مانده ام.....جامانده ام

اما انگار دارم لیز می خورم در تمدن

وبه هزاره های شیون می خندم

 

25 مارس 2009