شعر

صفحه نخست

     

بوی تیر باران بلوغم را می دهم

 

از جنوب می آیم.

تنم بوی نفت می دهد.

سفره ام خالی است.

و در سرابی گم شده ام.

و شبهایم بدهکارعشق اند.؛

گوش کنید؛

من دیگر میان قساوت و سکوت دعا نمی خوانم.

گرچه قانون تشنه ی خون من است.

و باید گریه کرد به بلندی تمام قرنها.

حرم شعر فروریخته روی بستر عشق،

و باید از میان این سیاهپوشان سیاه دل عبور کرد.

و روی دایره های تلخ قوانینشان مستانه رقصید.

از جنوب می آیم.

بوی تیر باران بلوغم را می دهم.

و صدای گلوله ها فریاد گلویم را نعره کرده،

از جنوب می ایم.

از شهر سرهای بی چهره.

که ون یکادهای آواره دنبا ل پیامبری می گردند.

و با انبارهای شراب بیگانه اند.

از جنوب می آیم.

تنم بوی نفت می دهد.

واژه هایم شعله ور،

سفره ام خالی است.

باید برخیزم.

هوای خانه ام بوی دوده می دهد.  

واز بوی تیرباران بلوغم پریشانم

 

 1 مارس 2009