|
خونم بوی سنگسار می دهد،
و پستانهایم سوره ها را تف می کنند،
و خیا بانهای وهم آلود برایم دعا می خوانند،
و دستان خونی مردان مومن بوی قانون می دهد،
و کولی ها کوچ کرده اند.
آها ....

تا آواز آزادی بخوانند.
من در وسعت تاریخ دنبا ل پوتین هایم می گردم،
و مادر در پستوی خانه دنبا ل غنایم هزاره های تاریخ می
گردد.
و بچه های پا برهنه با پاره سنگها،
کلبه ای برای شا نه های گناه می سازند،
تا مردی آرام بخوابد.
من خواب اسبان سیاهپوش را می بینم،

که برای کتل کردن می میرند.
مادر بزرگ هی خواب ظهور می بیند،
و گیسهای سفیدش هنوز به هوس گناهی می اندیشند.
و خرابه های تخت جمشید به سکوت ما می خندند.
نکند رخش را شلاق می زنند،
و رستم سوت زنان آواز می خواند.
3 فوریه 2009
|