شعر

صفحه نخست

     

رنسانس

 

«اگر برخیزم اوج می گیرم

اگر فرو افتم به کمال سقوط می کنم»

                              اینگه برگمن باخمن

 

درمیان گلوله و آشوب به طاعون می اندیشم؛

که دیوانگی ام را برهنه تر کرده است.

و من از پرده خوانی کوچه وحشت می کنم.

آخر پیامبری برای لخت کردن من در کمین نشسته،

و من به آن سوسوی دهکده های انبا شته از حقیرانی می اندیشم،

که در اسارت سادگی اند،

و خصم نامرئی آماده ی مرگشان می کند.

و آواز فالگیران که پیام عابدان پیر را از میان ناودانها می خوانند.

و من زیر این ستونهای پوسیده  در سکوت قماربازان،

چنان فرو رفته ام،

که کفشهایم از خماری هی کوچه باغی می خوانند.

و به ذهنی گرایان متروک نشین می خند ند.

وکارگران کوچک کوره پزخانه ها رنسا نس را،

روی آجرهای مستطیلی  رنگی می نویسند.

تا خواب کلاغان پیر را آشفته کنند.

و بی خود نبود پدر مرا از فرستادگان ذهنی برحذر می کرد.

کوچه از رنسا نس منفجر می شود.

و چشمان من دیگر از شمشیرهای فرستادگان وحشتی ندارند.

و پیامبری با اسب خون آلودش از کوچه ی ما می گریزد.

و تن برهنه ام فریاد آزادی می زند.

 

28 ژانویه 2009