|
«اگر برخیزم اوج می گیرم
اگر فرو افتم به کمال سقوط می
کنم»
اینگه برگمن باخمن

درمیان گلوله و آشوب به طاعون
می اندیشم؛
که دیوانگی ام را برهنه تر
کرده است.
و من از پرده خوانی کوچه وحشت
می کنم.
آخر پیامبری برای لخت کردن من
در کمین نشسته،
و من به آن سوسوی دهکده های
انبا شته از حقیرانی می اندیشم،
که در اسارت سادگی اند،
و خصم نامرئی آماده ی مرگشان
می کند.

و آواز فالگیران که پیام
عابدان پیر را از میان ناودانها می خوانند.
و من زیر این ستونهای پوسیده
در سکوت قماربازان،
چنان فرو رفته ام،
که کفشهایم از خماری هی کوچه
باغی می خوانند.
و به ذهنی گرایان متروک نشین
می خند ند.
وکارگران کوچک کوره پزخانه ها
رنسا نس را،

روی آجرهای مستطیلی رنگی می
نویسند.
تا خواب کلاغان پیر را آشفته
کنند.
و بی خود نبود پدر مرا از
فرستادگان ذهنی برحذر می کرد.
کوچه از رنسا نس منفجر می
شود.
و چشمان من دیگر از شمشیرهای
فرستادگان وحشتی ندارند.

و پیامبری با اسب خون آلودش
از کوچه ی ما می گریزد.
و تن برهنه ام فریاد آزادی می
زند.
28 ژانویه 2009
|