شعر

صفحه نخست

     

 حرمسرای خدا

 

کوچه پر از الفبا است.

پر از فعل و فاعل های تبهکا ر،

و من هنوز در همان خانه نفس می کشم.

انگار تو رفته ای…

و من در حرمسرای پیامبران تن پوشم رسوائی است.

انگار قرنهاست مثل کنیزکی سیاه دویده ام.

و تبارم زندانی قل و زنجیرهای اربابان.

سفال های قرمز خیس خانه ام پر از ازدحام کوچه اند،

و به صورتک های پیاده رو می خندند.

و خدا و شیطان هر دو از شراب تلخ شبانه عربده می کشند.

انگار کشیشان سیاهپوش با شراب مسیح فریبم می دهند.

و ذهنم را به غارت می برند.

و تو تن زخمی ام را نوازش می کنی.

و من تسلیم همان خدایم؛

که با پیامیران قداره بندش در خیابان های الکل برای زنی عریان عربده می کشد.

و نمی دانم فردا در کدامین گذرگاه بوسه هایت را،

روی تن گناه آلودم تازیانه خواهند زد؟

و دستان اندوهبار برادرم را کدامین مومن به خاک خواهد سپرد؟

و چشمان پدرم را کدامین اندیشه به خانه ی تاریکی بدرقه خواهد کرد؟

می دانم فردا شیطان خواهد گریست.

و خدا و پیامبران قداره بندش عربده خواهند کشید.

و عایشه مستانه روبروی حرمسرای خدا به او و پیامبرانش خواهد خندید.

و من واژه های عریان تنت را در حجم الکی خیابانهای شهرم فریاد خواهم زد. 

 

2 فوریه 2009