|
کوچه پر از الفبا است.
پر از فعل و فاعل های تبهکا
ر،
و من هنوز در همان خانه نفس
می کشم.
انگار تو رفته ای…
و من در حرمسرای پیامبران تن
پوشم رسوائی است.

انگار قرنهاست مثل کنیزکی
سیاه دویده ام.
و تبارم زندانی قل و زنجیرهای
اربابان.
سفال های قرمز خیس خانه ام پر
از ازدحام کوچه اند،
و به صورتک های پیاده رو می
خندند.
و خدا و شیطان هر دو از شراب
تلخ شبانه عربده می کشند.
انگار کشیشان سیاهپوش با شراب
مسیح فریبم می دهند.

و ذهنم را به غارت می برند.
و تو تن زخمی ام را نوازش می
کنی.
و من تسلیم همان خدایم؛
که با پیامیران قداره بندش در
خیابان های الکل برای زنی عریان عربده می کشد.

و نمی دانم فردا در کدامین
گذرگاه بوسه هایت را،
روی تن گناه آلودم تازیانه
خواهند زد؟
و دستان اندوهبار برادرم را
کدامین مومن به خاک خواهد سپرد؟
و چشمان پدرم را کدامین
اندیشه به خانه ی تاریکی بدرقه خواهد کرد؟
می دانم فردا شیطان خواهد
گریست.
و خدا و پیامبران قداره بندش
عربده خواهند کشید.
و عایشه مستانه روبروی
حرمسرای خدا به او و پیامبرانش خواهد خندید.
و من واژه های عریان تنت را
در حجم الکی خیابانهای شهرم فریاد خواهم زد.
2 فوریه 2009
|