شعر

صفحه نخست

     

 اگر سهراب بود...

 

تندیس های سفالی روی طاقچه آواز تاتارها را زمزمه می کنند.

پیامبران از بوی میکده به رقص آمده اند.

و کنیزکان بی بکارت بغض را روی سفره می گذارند.

و نمی دانم چرا در این قرن هنوز بوی خون می آید.

و سواری مرا تعقیب می کند.

گهواره ام خواب باغهای برهنه اسبان چوبی، هرزه گران مست،

و کلاغهای پیر را می بیند.

ایمان قدیسی در تاریکی تحلیل می رود.

و ناقوس سه بار می نوازد.

قلب مادرم هنوز به طنا ب دار جهالت آویخته است.

و کلاه انگلیسی پدر هی در پستوی خانه پس وپیش می شود.

و من برا ی خواندن بوف کور پرپر می زنم.

در پیاده رو خون دوره گردی لخته می شود.

ارابه های بالدار، فضای متوقف شده را پر از خشم خدا می کنند.

و بچه ها گوگرد را در دفترهای مشق شان می نویسند.

اگر سهراب بود می نوشت ...؛

روزی که قلب مادرم به طناب دار جها لت آویخته شد؛

همه ی پاسبانها مومن شدند.

 

22 ژانو یه 2009