|
تندیس های سفالی روی طاقچه
آواز تاتارها را زمزمه می کنند.
پیامبران از بوی میکده به رقص
آمده اند.
و کنیزکان بی بکارت بغض را
روی سفره می گذارند.
و نمی دانم چرا در این قرن
هنوز بوی خون می آید.
.jpg)
و سواری مرا تعقیب می کند.
گهواره ام خواب باغهای برهنه
اسبان چوبی، هرزه گران مست،
و کلاغهای پیر را می بیند.
ایمان قدیسی در تاریکی تحلیل
می رود.
و ناقوس سه بار می نوازد.
.jpg)
قلب مادرم هنوز به طنا ب دار
جهالت آویخته است.
و کلاه انگلیسی پدر هی در
پستوی خانه پس وپیش می شود.
و من برا ی خواندن بوف کور
پرپر می زنم.
در پیاده رو خون دوره گردی
لخته می شود.
ارابه های بالدار، فضای متوقف
شده را پر از خشم خدا می کنند.
.jpg)
و بچه ها گوگرد را در دفترهای
مشق شان می نویسند.
اگر سهراب بود می نوشت ...؛
روزی که قلب مادرم به طناب
دار جها لت آویخته شد؛
همه ی پاسبانها مومن شدند.
22 ژانو یه 2009
|