|
از مرزهایی می آیم؛
که نعره های ویرانیش جوانی مرا تکه پاره کرد.
از مرزهایی می آیم؛
که پر از غوغای بی معنا ست.
.jpg)
و نبردی است میان بادهای ویرانگر و گامهای اندیشه.
و مرا ولگردی گناهکار می نامند.
و نیازهایم بامن بیگانه؛
شهر در انتظار گناهان من می نشست.
و هراس هویت مرا شتابان به کوچه ی عبادت می برد.
و من گریزان از دیوارهای نامسطح و عبوس؛
.jpg)
من خدائی می شناختم که دستانی مهربان داشت.
اما من خود یک معبدم؛
یک بتم؛
یک مستی شبانه ام؛
یک خدایم؛
یک زنم.
.jpg)
آری پرتاب گشته ام در سرزمینی دور.
با درد هایی مبهم؛
من خدائی می شناختم که دستانی مهربان داشت.
اما من یک زنم که زیر تازیانه ی درد.
به انهدام بت حقیری می اندیشم.
که مرا سرخورده می خواهد.
من یک زنم ......یک خدایم.
24 ژانویه ی 2009
|