|
آهای تـازیا نه خوران،
سرخوردگان تاریخ،
اینجا شاپرکی در عمق تاریکی
شبها آواز می خواند.
سنجاب فلسفه می خواند.

جنوب تلمبار آه است.
کوسه هایش آیه می خوانند.
کولیانش دیگر آواز نمی
خوانند.
و در امتداد جاده ها نشانی از
بت من نیست.
و آن مرد ایستاده به تیر آخر
سلام می کند.
و ذهن ناشنوایان از بوی دوده
سرگیجه می گیرد.

اینجا زندگی به پایان رسیده،
و من در درد گم شده ام،
و در نفسهایم خدائی دارد می
لرزد.
اعتماد من لابلای ستونهای
کهنه و قدیمی این خانه دفن می شود.
در بزرگراهها تازیانه فقیران
را نوازش می کند.
خلوتگاه قماربازان پیچ و
تابهای پیکر روسپیان جوانی است،
که با هوسهای زنانه بیگانه
اند.

و برای ترسیم عروسکی می
میرند.
به برگ ریزان پاییزی می
اندیشم،
که مردی آوازش را با هراس می
خواند.
و از بوی خشخاش جنینی می
خندد.
14 ژانویه 2009
|