شعر

صفحه نخست

     

واژه درد می کشد

 

سنگ منفجر می شود،

و مجسمه های برهنه برای گهواره ای می میرند.

لحظات برای هویت جیغ می زنند.

گاو آهنها به بن بست رسیده اند،

و ایمان روی شانه های چند مرد شرمنده می لرزد.

الفبا در دهانم زوزه می کشند.

ریسمان از ذهن برهنه و لرزان اعدامی عبور می کند،

و دستهای بادکرده ی کارگری اندوه را درو می کنند.

پیاده نظامیان روبه روی مرزهای ناگشوده مارش پیروزی می نوازند،

و ما برای تسلیم شدن هورا می کشیم،

و شیطان به شکاف ایمان می خندد،

و من در خلائی هراسناکم.

اسبان چوبی به راهزنان می خندند.

و لحن خشن تبعیدیان لالائی وطن می شود،

و نمی دانم این زبان برهنه چرا بی شرم است؟

ولی واژه درد می کشد از رسوب،

و تاریخ به بهت سلولهای ضمیرم نگاه می کند،

و واژه ها شاعر صدایم می کنند.

 

6 ژانویه 2009