|
سنگ منفجر می شود،
و مجسمه های برهنه برای گهواره ای می میرند.
لحظات برای هویت جیغ می زنند.
گاو آهنها به بن بست رسیده اند،
و ایمان روی شانه های چند مرد شرمنده می لرزد.
الفبا در دهانم زوزه می کشند.

ریسمان از ذهن برهنه و لرزان اعدامی عبور می کند،
و دستهای بادکرده ی کارگری اندوه را درو می کنند.
پیاده نظامیان روبه روی مرزهای ناگشوده مارش پیروزی می
نوازند،
و ما برای تسلیم شدن هورا می کشیم،
و شیطان به شکاف ایمان می خندد،
و من در خلائی هراسناکم.

اسبان چوبی به راهزنان می خندند.
و لحن خشن تبعیدیان لالائی وطن می شود،
و نمی دانم این زبان برهنه چرا بی شرم است؟
ولی واژه درد می کشد از رسوب،
و تاریخ به بهت سلولهای ضمیرم نگاه می کند،
و واژه ها شاعر صدایم می کنند.

6 ژانویه 2009
|