شعر

صفحه نخست

     

 مجسمه ی نامرئی

 

 

روی پلکهای من شعبده بازان پایکوبی می کنند.

و چشمانم را آرام آرام تبخیر می کنند.

و در گنجه ای متروک جوانی ام را دفن می کنند.

به عشقم می اندیشم،

که گهواره ی کودکیش لالائی مرگ می خواند.

و شعر من از عشق فاصله می گیرد.

شهر من از هیاهوی ارابه رانان می لرزد.

و مادیان های عریان در توده ی مه گم شده اند.

و در این شبهای وحشی مست و پر گناهم.

و در این خلوتگه میخانه با میخوران تنم لبریز از عشقی غریب است.

و نمی دانم این مجسمه ی نامرئی چه می گوید.

که گستاخ به دنبال چشمان اسرار آمیزش می گردم.

هیاهوی درونم را به دست طوفان سپرده ام.

و رمه های پدر بی پستان سرب را هر روز چرا می کنند.

و مادر به زن سیاهپوش همزادش می اندیشد..

و هی فوت می کند.

و من برای چشم پدر یک گور می کنم.

و بی نیازم از صدای اذان کرکسی پیر.

و به حقارت مردان شهرم می اندیشم .

که هر روز مختصرتر می شوند.

و می توانم مستانه بخندم.  

 

2 ژانویه 2009