|
روی پلکهای من شعبده بازان
پایکوبی می کنند.
و چشمانم را آرام آرام تبخیر
می کنند.
و در گنجه ای متروک جوانی ام
را دفن می کنند.
به عشقم می اندیشم،
که گهواره ی کودکیش لالائی
مرگ می خواند.

و شعر من از عشق فاصله می
گیرد.
شهر من از هیاهوی ارابه رانان
می لرزد.
و مادیان های عریان در توده ی
مه گم شده اند.
و در این شبهای وحشی مست و پر
گناهم.

و در این خلوتگه میخانه با
میخوران تنم لبریز از عشقی غریب است.
و نمی دانم این مجسمه ی
نامرئی چه می گوید.
که گستاخ به دنبال چشمان
اسرار آمیزش می گردم.
هیاهوی درونم را به دست طوفان
سپرده ام.

و رمه های پدر بی پستان سرب
را هر روز چرا می کنند.
و مادر به زن سیاهپوش همزادش
می اندیشد..
و هی فوت می کند.
و من برای چشم پدر یک گور می
کنم.

و بی نیازم از صدای اذان
کرکسی پیر.
و به حقارت مردان شهرم می
اندیشم .
که هر روز مختصرتر می شوند.
و می توانم مستانه بخندم.
2 ژانویه 2009
|