|
در سرگیجه ی
عودهای
محراب الهه ی گانگا
کور و گنگ رودخانه ای را جستجو می کرد
و برای آزادی عروسکهای ایندرا در آتش
رقص مرگ می کردند.

و پیراهن کتا ن گاندی آزادی را آبستن می شد
و مردی هرزه روی ترکهای پستانهای فاحشه ای بوسه می زد
و سپور محله ی ما الفبای گنگ و مجهول را کوچ می داد
و خیام لبان معشوقش را در جام شرابی می دید
و آسمان نیشابور فیروزه را میهمان می شد
و گوشهایم از خمیازه ی درد و هراس اسبانم بی قرار
بودند.
و چقدر حصیر در حلبی آباد احساس حقارت می کرد
من خیالهایم را کنارم می نشاندم

و خشم چشمانم از خیانت تلنبار شده بود
من خواب بودم
و مادر هی به خواب من سرک می کشید
و ترک استخوانهایم را نوازش می کرد
و سگ های نر مردانگی را زوزه می کشیدند
و شبها عجوزه ها با بوی کندر به خواب می رفتند
و شبستانهای تاریک را پر از خنده می کردند
راستی در حلبی آباد چفت های در جیغ آزادی می زدند.
13 دسامبر 2008
|