|
این
کنیزکان سوگوار
که گیسوانشان بوی خشخا ش می دهد
و میدانهای بار که بوی گلوله و باروت می دهد
راستی یادت هست آنجا معبدی بود؟

پر از بوی تند و زننده ی ریا
و من چه بی پروا به کلید زنگ زده ی آن می خندیدم
و چقدر به ورق بازی مردان فربه خندیدیم
و مردان پیری که در رویای خدائی مهربان تا صبح می
لرزیدند
و من چه گستاخانه به فنجان قهوه ی جادو گران می خندیدم

و دندانهای طلائی جادوگران که از سرگیجه ی زمین می
آمدند
و خواب فیروزه ای بودا را آشفته می کردند
راستی خانه ی مقوائی آن کودک کولی آواره چقدر دور بود
و ما چقدر با تفنگ های بادی شلیک کردیم
و به سربازان شکست خورده خندیدیم
اما دیگر بارانی نمی آید
و صدای گلوله ها خواب نهنگان خلیج را آشفته کرده
و موش کور انباشته ی ما را در پستوی خانه می جود
راستی یادت هست؟
مکث مان هم خنده بود.
هفتم دسامبر 2008
|