شعر

صفحه نخست

     

بوی تند  ریا   

  برای تهمینه و سوسن

 این کنیزکان سوگوار

که گیسوانشان بوی خشخا ش می دهد

و میدانهای بار که بوی گلوله و باروت می دهد

راستی یادت هست آنجا معبدی بود؟

پر از بوی تند و زننده ی ریا

و من چه بی پروا به کلید زنگ زده ی آن می خندیدم

و چقدر به ورق بازی مردان فربه خندیدیم

و مردان پیری که در رویای خدائی مهربان تا صبح می لرزیدند

و من چه گستاخانه به فنجان قهوه ی جادو گران می خندیدم

و دندانهای طلائی جادوگران که از سرگیجه ی زمین می آمدند

و خواب فیروزه ای بودا را آشفته می کردند

راستی خانه ی مقوائی آن کودک کولی آواره چقدر دور بود

و ما چقدر با تفنگ های بادی شلیک کردیم

و به سربازان شکست خورده خندیدیم

اما دیگر بارانی نمی آید

و صدای گلوله ها خواب نهنگان خلیج را آشفته کرده

 و موش کور  انباشته ی ما را در پستوی خانه می جود

راستی یادت هست؟

مکث مان هم خنده بود.

 

هفتم دسامبر 2008