|
واژه های برهنه از پنجره سرک می کشند
وبه تصویرهای بیگانه دهن کجی می کنند
و روح پریشان بتهوون آخرین نتش را آتش می زند

و من مانند رقاصان هندوی مقدس
با پاهای خون آلود روی نتهای سوخته می رقصم
و لابلای نتهای سوخته بدنبال دستان خدا می گردم
وبه آن جنگل سیاه می اندیشم
که آرام در دل شب فرو رفت

و مهره های سیاه و سرخ که هنوز زوزه می کشند
به آن کشیشی می اندیشم
که میان سنگ و خشت های معبدی گم شد
و راهبه هایی که هیچگاه با مسیح همبسترنگشتند
بدنبال همان واژه هایت می گردم
که تن عریانم را دیوانه می کرد
و چشمان سنگی مجسمه ای که وعده گاه پرنده ای بود

به شانه هایم می اندیشم
که هنوز زخمی است است از زن بودن
و به چشمان هراسناک محکومانی می اندیشم که از زنجیر
بیزارند
به پرستش های مادرم می اندیشم
که قبله گاهش پر از شیاطین بود
بدنبال همان واژه هایت می گردم
که شعله ورتر از آتش چوبم می کرد
و محراب را پر از لذت ناخواسته
دسامبر 2008
|