شعر

صفحه نخست

     

 خدایان سقوط کرده

 

فریادم ناگزیر است

این محراب پر از خدایان سقوط کرده است

فریادم ناگزیر است

صحبت از تبار اربابان

وعبور من از سردابه های دود گرفته است 

زادگاه من کجاست؟

من از میان درد به خود رسیده ام

و دیگر آزادی را با هیچ رنگی نمی توانم نقاشی کنم

بیندیشید به دستهای گناهکار خود

دیگر مادری لالائی نمی خواند

و زنان طراوت باخته

گیج و گنگ وسوسه ی گریختن را فراموش کرده اند

و به خشونت لبخندی رازدار می زنند

و کاش من زندانی اندرون نبودم

و مثل حوای گناهکار وسوسه هایم را پرواز می دادم

و خدای را غضبناک می کردم

این خدای برهنه و زخمی وسوسه ی گریختن از این محراب ویران را دارد

و به میخوران پاکی می اندیشد که هنوز بیدارند

کاش می توانستم

برپیشانی خدا بوسه زنم

و در ذهنش فرو روم و تن آتشین اش را به غارت می بردم

کاش می توانستم

ناله ی ناقوسها را به صدا در آورم

و در این تند باد، شوربختانی که در خوابی سنگین فرو رفته اند

را بیدار کنم.

و می توانستم همه ی برهنه ها را جامه ای بخشم

و در شب محکومان سرود آزادی بخوانم

و این قبیله ی مسخ شده را شوری دهم

فریادم ناگزیر است

بیند یشید به دستهای گناهکار خود

زادگاه من کجاست؟

 

17 نوامبر 2008