شعر

صفحه نخست

     

 آن باده نوش برهنه منم

 

پنهان شوید سیاهکاران نا بکار

می خواهم آواز کولیان آزاده را گوش کنم

می خواهم با سر وپای برهنه روبروی آتش تا صبحگاهان برقصم

اینجا اندیشه ها در آیه های بلند به خواب رفته اند

پبهان شوید سیاهکاران نا بکار

می خواهم واژه هایم را پرواز دهم

و نبردخدا و خاک را تماشاگر شوم

و از چشمان سرد و سربی بگریزم

و دستان تسلیم شده ام را فرمان عصیان دهم

نگاه کنید که چگونه به صدای سمج تان می خندم

پنهان شوید سیاهکاران نا بکار

دیگر چشمانم در ضیافت تان آرام نمی گریند

قافله ی عشق دارد به دروازه ی شهر بوسه می زند

و زنان پرشور دیگر از صورتکهای مرگبارتان نمی هراسند

و تن من گریزان است

از این معبد سرد ویخ زده

آه خود خواه برهنه

آن پریشان

آن شراب گمشده

آن رسوای میکده

آن باده نوش برهنه  منم.

 

5 نوامبر 2008