|
من هنوز حمله های هراس انگیز را خواب می بینم
و از مرگ اندیشه ها هراسانم
دیگر از مرگ گریزی نیست
و پشت هر دیواری مرگ کمین کرده
رهگذران آهنگ شرارت می خوانند

و شاعران خیالباف مرثیه می فروشند
و بوی تند عطر تن روسبیان خیابانها را مست کرده
و گدایان از بویهای تند و گرم مست می گردند
و من مانند شهزاده ای بی تاج
در خرابه های کاخی ویرانم
که اصالت احساسات را با واژه های خون می نویسم
و سرود مردان شورشی را مستانه می خوانم
آری دیگر نمی خواهم لبان نازم وردی بخوانند
شبی در میخانه شنیدم

پیر دیری می گفت
پیامبرانتان باز نخواهند گشت
و بوسه ای از من ربود
و من خدایتان را در درونم کشتم
و با خدایم به پیامبرانتان خندیدیم
و به شاعران کورتان که از دودکشهای
خانه های سیاه سرمه به چشم دارند
من از روسبیگری شان بیزارم
که از خون من و او مست می گردند

من از اندیشه های مویه گر شما هم بیزارم
که مستی ام را ربودید
و آیه ها را برگرده ام نهادید
و در هوائی تلخ زیر بمب و خمپاره رهایم کردید
آهنگ واژه هایم از مویه هایتان دیگر حکایت نخواهد کرد
آری دیگر نمی خواهم لبان نازم وردی بخوانند.
22اکتبر 2008
|