شعر

صفحه نخست

     

 نمی خواهم لبان نازم وردی بخوانند

 

من هنوز حمله های هراس انگیز را خواب می بینم

و از مرگ اندیشه ها هراسانم

دیگر از مرگ گریزی نیست

و پشت هر دیواری مرگ کمین کرده

رهگذران آهنگ شرارت می خوانند

و شاعران خیالباف مرثیه می فروشند

و بوی تند عطر تن روسبیان خیابانها را مست کرده

و گدایان از بویهای تند و گرم مست می گردند

و من مانند شهزاده ای بی تاج

در خرابه های کاخی ویرانم

که اصالت احساسات را با واژه های خون می نویسم

و سرود مردان شورشی را مستانه می خوانم

آری دیگر نمی خواهم لبان نازم وردی بخوانند

شبی در میخانه شنیدم

پیر دیری می گفت

پیامبرانتان باز نخواهند گشت

و بوسه ای از من ربود

و من خدایتان را در درونم کشتم

و با خدایم به پیامبرانتان خندیدیم

و به شاعران کورتان که از دودکشهای

خانه های سیاه سرمه به چشم دارند

من از روسبیگری شان بیزارم

که از خون من و او مست می گردند

من از اندیشه های مویه گر شما هم بیزارم

که مستی ام را ربودید

و آیه ها را برگرده ام نهادید   

و در هوائی تلخ زیر بمب و خمپاره رهایم کردید

آهنگ واژه هایم از مویه هایتان دیگر حکایت نخواهد کرد

آری دیگر نمی خواهم لبان نازم وردی بخوانند.

 

22اکتبر 2008