|
ما در سرزنشی خاموش به سقوط مشترکمان می اندیشیم.
و وسوسه هایمان هراسان در گرد و غبار گم می شوند.
و دلالان و بد مستان روح ما را تسخیر می کنند.
و خشونت طبع مشتر ک ما می شود.

من با رها گفته بودم،
که از این آزادی تهی هراس دارم.
گفته بودم که ننگی است این لذت تلخ
ما رهاشدگانیم
که گورهای باز، شبها برایمان آواز می خوانند.

و دیدی چگونه از سکوت نرم مان این بت نفرت،
در قاب عکسی طلائی فرو رفت؟
و خوابمان را دزدید.
و دیدی که چگونه ضمیر جنینی را دار می زنند.
و هستی حقیقت را تازیانه؟
وبا چه شتاب و تب و تابی

به حجله های بی کسی رفتیم.
و سر بر بالین بیگانه نهادیم.
و برای رویاهای در هم ریخته ی ما آواز مرگ خواندند.
و خون سرخ تنمان را جام شراب کردند.
آری ما در سرزنشی خاموش به سقوط مشترکمان می اندیشیم.

2 اکتبر 2008
|