|
می توانم همدست لحظه ها شوم وتاریخ را رنگی نقاشی کنم
وترا با جملاتی سیاه بنویسم
می توانم عقلم را زیر غرایزم پنهان کنم
و بی پروا در آغوش هرزه ای رها شوم

وبه مغزتاریخ فاحشه وار بخندم
و واژه های فاحشه ها را عبادت کنم
و در فقر اصالت شناکنم
می توانم یک پیامبر گستاخ شوم و انسانهای بی شکل را
آشفته کنم
و گیج و بیچاره در مذهبی سیاه دست و پا زنم
و جنگهای مرگبار را ستایش کنم
می توانم ابراهیم بت شکنی باشم

می توانم بت شکسته ای باشم در شکلی باستانی
اصلا می توانم بت پرستی باشم در بتکده ای دور
امانه .....اما نه
می خواهم به تو تکیه کنم
ودر میخانه ای با تو شرابی بنوشم
و به مذهب و پیامبران تاریخ چشمک زنم

به مدیحه سرایان مذهب بخندم
و لحنم را عریانتر کنم
و گستاخ و مستانه به خدای عریان بخندم
و عریانتر از خدا با تو بخوابم.
20 سپتامبر 2008
***************
من دریک شب طوفانی طولانی خلاصه نخواهوشد
جای پای بلاهت و حشیگیری ترا تعقیب خواهند کرد
من هوسهای زنانه ام رادوست میدارم
که از پشت حجاب شاعرانه ام طغیان کرده اند
دلم تنگ است به مانند حجم دلتنگی دختران سبد باف شمال
که هراسی از قاتلان طواف کرده را ندارند
دلم گرفته به مانند آینه ی پیر که چشمان
زرد و بیرنگم را هنوز جوان جوان نشان میدهد
زنان ولگرد و مست در حسرت سیگار بلندی
شبها
در میخانه عبادت می کنند
آه عروسک مقوائی که خدا را در چشمان
دقیق ات انگار می کنی
پناهگاه من آن صدای مهربان توست
که در سرزمینم جا گذاشتم
|