شعر

صفحه نخست

     

می اندیشم

 

 پشت پنجره ء  اتاقم برف می بارد

و به قفسی می اندیشم  که یک قناری

مسخ  شده  به فراموشی سپرده شد

و از انعطاف اند یشه ام  به کلاغان خسته و سیاه می اندیشم

که خط تماشائی خیابانها را عبوس کرد ه اند

و در رگهای مهاجم من کلام  جوشان حقیقت

فوران میزند

به مهاجران خسته ای می اندیشم که دیگر

به آینه نگاه نمی کنند

و به بازار ناموس فروشان می اندیشم

که به مد د روسپیان نیازمندند

و عابدان لنگان لنگان که سیراب زعریانی اند

به ساقه ء علفهای هرز می اندیشم

که آرام آرام می میرند

به آن مردی می اندیشم که تمنای من میکرد

در سراب

و رقاصه ای  که شرمسار از مست بودن بود

به روسپی پیری می اندیشم

که بسترش بوی خونابهء نفرت مید هد

و تصویر لذ ت مردان هرزه است

و به رویای عشقش هنوز فکر می کند

به عشقم می اندیشم

که خود را در گنجینهء کتا بها یش پنهان کرده

و چشمان نقاشی شدهء مرا هر روز تما شا می کند

عشقم دیگر به عابری سلا م نمی گوید

و میان گلهای مرجان باغچه اش  احساسش را دفن کرده

به سبکبالی قاصدک می اندیشم

که هرگز به باغچهء  عشقم نرسید

آری افکارم  را نزد آینه برهنه می کنم

و مردن قلبم را اعتراف  می کنم

و از شرمساری عشقم رویای آینه را می شکنم

و به  وسوسه ء مر گ می اندیشم