|
پشت
پنجره ء اتاقم برف می بارد
و به قفسی می اندیشم که یک قناری
مسخ شده به فراموشی سپرده شد
و از انعطاف اند یشه ام به کلاغان خسته و سیاه می
اندیشم
که خط تماشائی خیابانها را عبوس کرد ه اند
و در رگهای مهاجم من کلام جوشان حقیقت
فوران میزند
به مهاجران خسته ای می اندیشم که دیگر
به آینه نگاه نمی کنند
و به بازار ناموس فروشان می اندیشم

که به مد د روسپیان نیازمندند
و عابدان لنگان لنگان که سیراب زعریانی اند
به ساقه ء علفهای هرز می اندیشم
که آرام آرام می میرند
به آن مردی می اندیشم که تمنای من میکرد
در سراب
و رقاصه ای که شرمسار از مست بودن بود
به روسپی پیری می اندیشم

که بسترش بوی خونابهء نفرت مید هد
و تصویر لذ ت مردان هرزه است
و به رویای عشقش هنوز فکر می کند
به عشقم می اندیشم
که خود را در گنجینهء کتا بها یش پنهان کرده
و چشمان نقاشی شدهء مرا هر روز تما شا می کند
عشقم دیگر به عابری سلا م نمی گوید

و میان گلهای مرجان باغچه اش احساسش را دفن کرده
به سبکبالی قاصدک می اندیشم
که هرگز به باغچهء عشقم نرسید
آری افکارم را نزد آینه برهنه می کنم
و مردن قلبم را اعتراف می کنم
و از شرمساری عشقم رویای آینه را می شکنم
و به وسوسه ء مر گ می اندیشم
|