شعر

صفحه نخست

     

بوی سنگین زمستان....

 

تو به چه می اندیشی

 من به شرابخوران محله مان می اندیشم

 که شبها آواز می خوانند

 به کفاش محله ما ن می اندیشم که سالهاست

 زیر چکمه های خونی دفن شده

 

 

به ستمگر خانگی می اندیشم که در آتش خشمم فرو رفت

 آری من دیگر به استقبال بوی سنگین زمستان نمی روم

 و نفسم را روی برگهای پاییزی تقسیم نمی کنم

 ذهنم ....من این کلبه ی باران خورده را دوست میدارم

 من دیگر آن عروسک بی لبخند نیستم

 

 آری....بر گردنم آینه ای آویز کرده ام

 و واژه هایم را لخت و برهنه کرده ام

 و برای غروب اندیشه ات سوت میزنم

آری فاحشه ی محله ی ما در اندرون خویش پیامبر است

 و گردنبند ش را به یتیمی هدیه داده

 

و من فکر می کنم پستانهای فاحشه ها لوحه ی آزادی اند

 و لاک پشت حوض خانه ام شراب می نوشد

 مست می کند و به اذان می خندد

و گدای محله مان به نقاشیهای پیکاسو چشمک میزند

 و شعرهای گوته را برای کفتر بازها می خواند

 

آری محله ی ما دیدنی است

 تو به چه می اندیشی