|
تنم درد می کند و مثل مار عاشقی به خود می پیچم واژه
های نفرت از پوست جوانم زبانه می کشند، گوشهایم از
سیلی های شبانه هنوز داغ است، سرم گیج میرود. گرمم
است، ساق پاهایم که روزی روی شنهای داغ دلبری میکرد و
عاشقی را جستجو میکرد، مرا برای فرار یاری نمی دهند.
خون انگشتان دستم روی دیواربه من دهن کجی می کند .

انگاری
زهدانم آهنگ مرگ مینوازد و جنینی که دارد در من شکل می
گیرد، مرا در رختخواب میخکوب می کنند. پستانهایم ورم
کرده اند دیگر حتی نمی توانم به آینه نگاه کنم .
چشمانم اشکی ندارند. چشمانی که روزی عاشقانی را مست
میکرد و مثل چشمان ببری می گریخت از نگاه مردان
شکارچی. مژه هایم ریخته اند و سرمه دانم دارد روی
طاقچه خاک می خورد.
هنوز نمی توانم باورکنم این تن زیبای من است که دارد
شلاق میخورد و در رویای دستانی مهربان به خواب میرود و
صبحگاهان سلامی تلخ می کند . کاش عشقم میتوانست زخمهای
مرا ببیند و با دستان معجزه گرش مرحمی میزد. اما نه نه
…عشقم دلتنگ میشود دلش بدرد می آید، نه نه ..نمی
خواهم عشقم گریه کند.

تمام رختخوابم خونی است. دیوار اتاقم بی منت نمانده و
با هیچ رنگی نمی توانم بی رنگش کنم. تمام تنم می
لرزد، تشنگی دارد خفه ام می کند. انگار دارم نفسهای
آخر را میکشم، عرق کرده ام . انگاری ماشینی زرد رنگ
وارد اتاقم شده، راننده ای نمی بینم، بوق میزند،
فریاد میزنم نه نه، اما این بوق را انگاری من فقط می
شنوم.
کودکانم خوابند فریاد میزنم، کشان کشان خود را به
بالکن میرسانم. خدای من چه بارانی است دهانم را باز
می کنم، لبان خشکم را باز می کنم، لبان خشکم …….قطره
های باران را می بلعد، خیس میشوم، اما چه لذتبخش است
همان بارانی که با چشمان عشقم بازی میکرد و او را عاشق
تر میکرد. این باران با تنم آشناست و بوسه میزد روی
پنجره هایم و بوی خاک را به خانه ام هدیه میداد و عشقم
روی وسوسه های من با صدای باران به خواب میرفت . همان
بارانی که قطره هایش بهانه ای بود برای عا شق شدن، اما
چرا زخمهایم را آزار میدهد و تنم میسوزد؟

اما صورت ِ ورم کرده ام باران را می طلبد و گونه های
داغم تشنه ی باران است. مادر را می بینم، فریاد میزند
چشمان سبزش به زردی گراییده باز فریاد میزند و من فکر
می کنم از توده ی سفت فسیلهای تاریخ می آید و پدر با
اسبی و تفنگی در دست. فریاد میزنم انگاری کر و لال لند
مرا اصلا نمی بینند.
در همان بالکن باران خورده زیر باران به خواب میروم،
عشقم را می بینم که دودهای سیگارش را تعقیب می کند
اما چرا مرا نمی بیند ؟ چرا آرام نشسته و مرانوازش
نمی کند و بوسه های مرا شکار نمی کند؟ کاش میشد مثل
برزگر گرسنه ای می توانستم لبانش را که بوی شراب و
سیگار میدهد درو میکردم.
کاش مرا می دید وبه زخمهایم دست می کشید موهایم را
نوازش میکرد کاش….
صدایش می کنم مرا نمی بیند اصلا نمی شنود چرا کسی مرا
نمی بیند ؟ اما….

چطور میشود این مردک مرا می بیند موهایم را بقدری
کشیده که پوست سرم درد می کند و دسته ای از موهایم روی
بالشم دارند برایم عزاداری می کنند. نمی توانم به آینه
نگاه کنم مثل فاحشه های کتک خورده شده ام .
تنم هنوز بوی تن گندش را می دهد و چقدر دوست دارم قی
کنم و کاش میشدمثل همان زمانها مادر مرا می شست و همان
پیراهن گل گلی قشنگ دخترانه را تنم میکرد و با همان
موهای بافته به کوچه می پریدم و خوشبختی ام را با
تهمینه تقسیم میکردم .
نسیم ملایمی را روی صورت ورم کرده ام احساس می کنم.
آری صبح است، روز دیگری است .
صدای خرو پفش به گوش نمی رسد انگاری شب را پیش معشوقه
اش گذرانده. کشان کشان خود را به اتاق پذیرائی می
کشانم تمام لباسهایم خیس است.
صدای چرخاندن کلید در مرا میخکوب می کند بچه هایم
فریاد میزنند. با ضربه ای محکم روی قفسه ی سینه ام
سلام می کند و من از حال میروم.
آریانه یاوری ژانویه ی 2000
|