شعر

صفحه نخست

     

کارتن خوابها

 

آخرین فریادم را بشنو در بستری

آشفته مادر...................

 که من در گودالی سرد و خاموش به ما نند

 خفاشی فریاد می زنم ......................

 جسارت باد را در شبهای مجهول نفرین می کنم

 روی پوستم  تمایل خدا را می بینم..................

 هراس را پرواز میدهم از گنبدهای آبی

 غریزه های لطیف  کودکی ام را در گهواره ام  خواب می  کنم

 از حجم فساد رودخانه  وضوع می گیرم.......................

 خود را به نبض خدا نزدیک می کنم .........................

ابهام را زیر شمشاد ها  چال می کنم ....................

 

 با زنان فاحشه در میکده  شراب  می  نوشم  بی  پروا و عریان

 با نور خدا می رقصم ونیا یش می کنم.............

 یرای شبهای بی کسی تا انتهای شب سفرمی  کنم  

تا عمق تاریکی را سرمهء چشمانم  می کنم .......

 در لخت ترین شبها ی زمستانی .............

 در کارتن های سرد و خالی  که  زیبا رویان هدیه را ربوده اند

خواب ماشینهای کوکی  کودکی ام  را  می بینم ..............

 

 تمنای حشرات را روی  پوستم  تجربه می کنم ..................

 از نردبان فاصله  گرمای  ایوانهای  چرا غانی را  میدزدم.............

 تا دستانم را گرما بخشم.....................

 برای تنها ئی ام  با  مدادی  سیاه  پنجره ای  نقاشی می کنم......

 تا اوج جغدان بی اندیشه را بیشتر تماشا کنم .............

 

 تا  در گودالهای  نمور خدا را ستایش کنم ..........

 و تهاجم فرستادگانش را خطی با طل  کشم .........

 در محرابش تن سردم  را  گرمائی  بخشم .............

 و از تسبیح  زور گویان  گردنبندی  بر  گردنم  آویز کنم ..........

 شعور درختان را بارور سازم  در بهاران  و ببویم گلهای  با غچه ام  را

 و به عشقم  بیندیشم..............    

 

تا بستا ن 2006