|
رفتم تا سکوت خواهش را آبیاری کنم
و به بوی شبانهء مستی
ذهن خدا را پر کنم
و بر شانه های لخت و بی شر م خدا بو سه زنم
اما خدا را دیدم

که روی بستر فاحشه ای گریه میکرد
و پیامبرانش هاله های مقدس را
در فاحشه خانه جاروب میکردند
و به عشقهای مقوائی خود می خندیدند
و ذهن مرا به دریچه های بسته پیوند میزدند
فاحشه ها را دیدم
که از نور خدا شکمشان با لا آمده بود
خندقی را دیدم پر از گل حسرت

و گنجشکی که جنازه ء یک سنجاقک را می بوئید
نا له های باغچه را شنیدم
که از آسمان گله میکرد
و برای مردن گلهای مرجان عزاداری
سرفهء غمناک عشقم را شنیدم
که هر روز نبض عشق خود را می گیرد
و از تحرک بوته های عشقش
حس بودن را به فر فره های بچگیش پیوند میزند
و نزدیک ساحل زندگی لنگر می اندازد
و غریزه هایش را پر از لذت خواستن می کند
و به ذهن کلاغ می خندد

دلم می خواهد خود را به وسعت تنهائی اش پیوند زنم
و زمزمه های خلوت تنهائی رگهایش را
با عطر تنم آشنا کنم
و تجلی عشقمان را به علفهای جویباران نثار کنیم
و عبور کنیم از حبابهای آبهای کف آلود
و خودکشی هراس را
تماشا کنیم

|