شعر

صفحه نخست

     

 خدا را دیدم

رفتم تا سکوت خواهش را آبیاری کنم

و به بوی شبانهء مستی

ذهن خدا را پر کنم

و بر شانه های لخت و بی شر م خدا بو سه زنم

اما خدا را دیدم

که روی بستر فاحشه ای گریه میکرد

و پیامبرانش هاله های  مقدس را

در فاحشه خانه جاروب میکردند

و به عشقهای مقوائی خود می خندیدند

و ذهن مرا به دریچه های بسته پیوند میزدند

فاحشه ها را دیدم

که از نور خدا شکمشان با لا آمده بود

خندقی را دیدم پر از گل حسرت

و گنجشکی که جنازه ء یک سنجاقک را می بوئید

نا له های باغچه را شنیدم

که از آسمان گله میکرد

و برای مردن گلهای مرجان عزاداری

سرفهء غمناک عشقم را شنیدم

که هر روز نبض عشق خود را می گیرد

و از تحرک بوته های عشقش 

حس بودن را به فر فره های بچگیش پیوند میزند

و نزدیک ساحل زندگی لنگر می اندازد

و غریزه هایش را پر از لذت خواستن می کند

و به ذهن کلاغ می خندد

دلم می خواهد خود را به وسعت تنهائی اش پیوند زنم

و زمزمه های خلوت تنهائی رگهایش را

با عطر تنم آشنا کنم

و تجلی عشقمان را به علفهای جویباران  نثار کنیم

و عبور کنیم از حبابهای آبهای کف آلود

و خودکشی هراس را تماشا کنیم