|
در ته چشمانم تصویری جا بجا میشود
در شکاف پستانهایم احساس میکنم
سالیان سال است ماران لانه کرده اند

و شیر کودکان مرا از رگهای آبی رنگ پستانهایم می مکند
و در خلوت شب به مرداب درونم سرک می کشند
و مرا عاشقانه می بوسند
و روزها با شتاب به درون پستانهایم می خزند
آری عشقم عریان است می لرزد
و در میان استخوانهایم حس هوسناکی به شفافیت درونم

سلام می کند
و در میان بهت عریانی عشقم به مهربانی بازوانت می
اندیشم
و در تیرگی شب لذت فانوس را حس می کنم
رگهای گلها ی باغچه ام زندگی را صدا میزنند
در ان شب طولانی درآن تصویر شب رویائی

عریانی عشق مرا به فریاد رگهایم سپردی
و مرا در حجم قرنی رها کردی
و در سطح زمین سرد و فراموش شده که آخرین
چکیده ء اشک مرامی نوشید رها کردی

به هنگامی که ماران عاشقانه مرا بوسیدند
چه مستانه با اشک چشمانم وضو عارفانه می گرفتی
و من در حجاب شب احساس بی خدائی میکردم
|