شعر

صفحه نخست

     

 ماران

در ته چشمانم  تصویری جا بجا میشود

در شکاف پستانهایم احساس میکنم

سالیان سال است ماران لانه کرده اند

و شیر کودکان مرا از رگهای آبی رنگ پستانهایم می مکند

و در خلوت شب به مرداب درونم سرک می کشند

و مرا عاشقانه می بوسند

و روزها با شتاب به درون پستانهایم می خزند

آری عشقم عریان است می لرزد

و در میان استخوانهایم حس هوسناکی به شفافیت درونم

سلام می کند

و در میان بهت عریانی عشقم به مهربانی بازوانت می اندیشم

و در تیرگی شب لذت فانوس را حس می کنم

رگهای گلها ی باغچه ام  زندگی را صدا میزنند   

در ان شب طولانی  درآن تصویر شب رویائی

عریانی عشق مرا به فریاد رگهایم سپردی

و مرا در حجم قرنی رها کردی

و در سطح زمین سرد و فراموش شده که آخرین

چکیده ء اشک مرامی نوشید رها کردی

به هنگامی که ماران عاشقانه مرا بوسیدند

چه مستانه با اشک چشمانم وضو عارفانه می گرفتی

و من در حجاب شب احساس بی خدائی میکردم