|
ما سفر می کنیم با واژه ها
ما مات و مبهوت
احساس گنگ را ترانه می کنیم

و با کسالت اندوهناک می رقصیم
و چشمان گرسنه ی کرکسان را عبادت می کنیم
اینجا همه مرددند و به خواب رفته اند
و اسطوره های من چون کنیزکانی سیاه
زیر ردای عابدان گزاف می گویند

جامه های عبادتشان خونی است
و ما بیهوده به انتظار آیات و پیامبری نشسته ایم
و روی شبدرهای خونی آواز نبوت می خوانیم
و من زیر نور برهنه میشوم

بی تردید جمجمه ی من با زبان عنکبوتان بیگانه است
و از سردابه هاو شکنجه گاهها بیزار است
و از زوزه ی تازیانه هایتان نمی هراسد
|