شعر

صفحه نخست

     

 شبدرهای خونی

ما سفر می کنیم با واژه ها

 

ما مات و مبهوت

 

احساس گنگ را ترانه می کنیم

 

و با کسالت اندوهناک می رقصیم

 

و چشمان گرسنه ی کرکسان را عبادت می کنیم

 

اینجا همه مرددند و به خواب رفته اند

 

و اسطوره های من چون کنیزکانی سیاه

 

زیر ردای عابدان گزاف می گویند

 

جامه های عبادتشان خونی است

 

و ما بیهوده به انتظار آیات و پیامبری نشسته ایم

 

و روی شبدرهای خونی آواز نبوت می خوانیم

 

و من زیر نور برهنه میشوم

 

بی تردید جمجمه ی من با زبان عنکبوتان بیگانه است

 

و از سردابه هاو شکنجه گاهها بیزار است

 

و از زوزه ی تازیانه هایتان نمی هراسد