|
زنان قوزی مرثیه ها را بدوش می کشند
ستونهای اتاقشان پر از جمجمه های ماران دو سر است
روزها با اسکلت اسبان به صحرا میروند

تا یالهای جوان را شکار کنند
و ایمان فریاد میزند در غارها
و بدنبال پیامبری مفلوک میگردد
هراس پناهگاهی جستجو می کند

و خانه های چوبی خمیازه ی خاکستر می کشند
و صاعقه تشنه ی خونی تازه
من هنوز دستهای آویزان مادر را می بینم
که از داربست آیه ها به ایمان من می خندد
و من زن را بودن در شهوت طناب دار حس می کنم
و به جنینی آینه را میدهم

و با صورتکهای تبعیدی که به اجبار می خندند
و هر روز شیار می کنندباغچه ها را
وبدنبال چیزی گنگ می گردند
در خیابانهای بغض آلود شهرم پرسه میزنم
و به خانه ی چوبی ام می اندیشم که خمیازه ی خاکستر می
کشد
و به زنان قوزی که به حرمها دخیل بسته اند
همه عروسان سیاه پوشند

ودر همهمه ی اسیران گم میشوند
من صدای رعد و برق را در قنات زندانی می کنم
حتی شب میتوانم از پنجره ام صحرا را تماشا کنم
من آینه را به جنینی داده ام.
|