|
در دودهای سربی کارخانه های قدیمی
پرنده ها آوازی نمی خوانند
و به ایمان دروغین پیامبران می خندند

و فاحشه ها روی پیراهنهای خود سوره ها را گلدوزی می
کنند
و من از سوره ها طنابی می بافم
و با بچه های پاپتی طناب بازی می کنم
من از قبیله ی انفجار مذهبم
که خواب ضیافت پادشاهی را می بینم

و ستاره ی گیسوانم را
و به ردای رسولان گرسنه که به
لبان من تشنه بودند می خندم
و روی حجم کتیبه های بیگانه پایکوبی نمی کنم

و اسبان زین کرده ی پیامبران را در جنگل رها می کنم
آری اسبان ایلم رم کرده اند
و یالهای نجابت شان به تاراج رفته

صدای سم اسبان فاسقان و مداحان خدا
خواب ایلم را چپاول کرده
و من با همهمه ی نفس های مردان هوس باز خدارا دار
میزنم
|