شعر

صفحه نخست

     

اسبان ایلم رم کرده اند

 

در دودهای سربی کارخانه های قدیمی

 

پرنده ها آوازی نمی خوانند

 

و به ایمان دروغین پیامبران می خندند

 

و فاحشه ها روی پیراهنهای خود سوره ها را گلدوزی می کنند

 

و من از سوره ها طنابی می بافم

 

و با بچه های پاپتی طناب بازی می کنم

 

من از قبیله ی انفجار مذهبم

 

که خواب ضیافت پادشاهی را می بینم

 

و ستاره ی گیسوانم را

 

و به ردای رسولان گرسنه که به

 

لبان من تشنه بودند می خندم

 

و روی حجم کتیبه های بیگانه پایکوبی نمی کنم

 

و اسبان زین کرده ی پیامبران را در جنگل رها می کنم

 

آری اسبان ایلم رم کرده اند

 

و یالهای نجابت شان به تاراج رفته

 

صدای سم اسبان فاسقان و مداحان خدا

 

خواب ایلم را چپاول کرده

 

و من با همهمه ی نفس های مردان هوس باز خدارا دار میزنم