شعر

صفحه نخست

     

باید آتشی افروخت

 

چه کسی است که پشت آینه شکسته مرا صدا میزند؟

چه کسی از میان باغچه ام مرا صدا میزند

ومرا به جشن عروسی گلهای رازقی میهمان میکند؟

پیراهنی از حریر بر تن خواهم کرد

و به موهایم گل مریم خواهم زد

وگردنبندی از پری دریایی قرض خواهم کرد

گوشواری از گیلاسهای خانه مادر بزرگ

به گوشم خواهم آویخت

و با باد خواهم رقصید

گنجشکان بی دفاع را آب و دانه خواهم داد

گدای کوچه را بوسه ای خواهم داد

و ستاره ای در دستش خواهم گذاشت

عصایی برای میرزا خواهم خرید

و او را با ستاره آشتی خواهم داد

خورشید را تکه تکه خواهم کرد

تا هدیه کنم به کوران شهر

و فریاد خواهم زد دیگر فریاد رسی نیست

در دهی که چراغی روشن نیست

باید آتشی افروخت و یاران را صدا زد

و عشق و امید را با هم آشتی داد

با پرنده های عاشق سفر خواهم کرد

پا برهنه ها را کفشی خواهم خرید

و به همه شبگردها چراغی خواهم داد

تا به خانه عشق راحت بروند

از پشت دیوارهای تعصب دختران اسیر را حلقه ای خواهم داد

و عشقم را از میان گلبرگها بیدار خواهم کرد

و او را بوسه ای خواهم زد

و به او خواهم گفت :

عشق من چه خوشبختم.