شعر

صفحه نخست

     

من عروس خدا میشوم

 

بلوغم رادرفصلی سرد دار میزنند

 

و تندرها موهایم را ستاره باران می کنند

 

همه در باغچه ها فاجعه می کارند

 

و قلب لرزان من نانی در سفره ی سربازان میشود

 

همه شتابزده اند

 

اعراب برتن گرم و جوانم بوسه میزنند

 

و یالهای اسبهایم با باد پرواز می کنند

 

و من سوره ها را یکی یکی قی می کنم

 

پدر گفته بود این سرود ...سرود ما نیست

 

و جنین های بی سر پستانها را درو می کنند

 

و فاحشه ها کفرگویان در سیاهی خیابانها گم میشوند

 

تندری چشمان پدرم را با خودمی برد

 

خدا چهره اش را بزک می کند

 

و من عروس خدا میشوم