|
بلوغم رادرفصلی سرد دار میزنند
و تندرها موهایم را ستاره باران می کنند
همه در باغچه ها فاجعه می کارند

و قلب لرزان من نانی در سفره ی سربازان میشود
همه شتابزده اند
اعراب برتن گرم و جوانم بوسه میزنند
و یالهای اسبهایم با باد پرواز می کنند

و من سوره ها را یکی یکی قی می کنم
پدر گفته بود این سرود ...سرود ما نیست
و جنین های بی سر پستانها را درو می کنند
و فاحشه ها کفرگویان در سیاهی خیابانها گم میشوند

تندری چشمان پدرم را با خودمی برد
خدا چهره اش را بزک می کند
و من عروس خدا میشوم
|