|
من پریشانم
چرخش کلیدهای گنگ خانه ی چروکیده ام را بیمار کرده
فریاد زدم هرگز مرا کور و گنگ نخواهید دید
فریاد زدم من قفلهای زنگار گرفته ی پدرانم را حمل
میکنم
و کتابهای عاصیان شورش پرور
روی طاقچه ام سنگینی میکند
نه نمی خواهم ارباب سکوت شوم
و تبعیدگاهم محاصره ی تشنجهای بزدلان
آری بر درها می کوبند
و در ترس و زرداب مردان
پاروکشان معیار را فراموش کرده اند
فریاد زدم
به هنگامیکه خدا هم عصای موسی را میدزد
و به غاری پناه میبرد
و مسیح را با صلیبش آتش میزنند
و ما با پاهای بسته در رینگ رقص مرگیم
چگونه عاشقانه بنویسم ؟
آری ماجرا اینچنین است
در این خانه کسی نیست
|