شعر

صفحه نخست

     

در این خانه کسی نیست

 

من پریشانم

 

چرخش کلیدهای گنگ خانه ی چروکیده ام را بیمار کرده

 

فریاد زدم هرگز مرا کور و گنگ نخواهید دید

 

فریاد زدم من قفلهای زنگار گرفته ی پدرانم را حمل میکنم

 

و کتابهای عاصیان شورش پرور

 

روی طاقچه ام سنگینی میکند

 

نه نمی خواهم  ارباب سکوت شوم

 

و تبعیدگاهم محاصره ی تشنجهای بزدلان

 

آری بر درها می کوبند

 

و در ترس و زرداب مردان

 

پاروکشان معیار را فراموش کرده اند

 

فریاد زدم

 

به هنگامیکه خدا هم عصای موسی را میدزد

 

و به غاری پناه میبرد

 

و مسیح را با صلیبش آتش میزنند

 

و ما با پاهای بسته در رینگ رقص مرگیم

 

چگونه عاشقانه بنویسم ؟

 

آری ماجرا اینچنین است

 

در این خانه کسی نیست