|
عابدی
با عصایش یتیمان را دار میزند
و غزل وشعر رامردان لنگ
با شراب ناب می بلعند

و ستاره های آواره بدنبال منجمی می گردند
و همسایه های مهربان ما هر کدام
در خلسه ی شهوت فراموش شدند
و طبل های هرزه گر
پهلوانهای معرکه را میرقصاند

اندیشه ها در هراس متولد میشوند
و فاجعه به مانند جغدی روی هر بامی خانه کرده
آری ما با سماجت تردیدمان به استقبال فاجعه رفتیم
و سینه های پدران را برهنه کردیم
میان گلوله ها

و به تماشای تاراج مادران نشستیم
و خود را کوک کردیم از آیه های کهنه
و صبحگاهان دروغ نشخوار کردیم
و شبها نجیبانه مثل ماده گاوی خواب عابدی را می دیدیم
آری آیه ها را از خانه ام رانده ام
و من مانده ام با خدائی دروغین
|