شعر

صفحه نخست

     

خلسه ی شهوت

 

عابدی با عصایش یتیمان را دار میزند

 

و غزل وشعر رامردان لنگ

 

با شراب ناب می بلعند

 

و ستاره های آواره بدنبال منجمی می گردند

 

و همسایه های مهربان ما هر کدام

 

در خلسه ی شهوت فراموش شدند

 

و طبل های هرزه گر

 

پهلوانهای معرکه را میرقصاند

 

اندیشه ها در هراس متولد میشوند

 

و فاجعه به مانند جغدی روی هر بامی خانه کرده

 

آری  ما با سماجت تردیدمان به استقبال فاجعه رفتیم

 

و سینه های پدران را برهنه کردیم

 

میان گلوله ها

 

و به تماشای تاراج مادران نشستیم

 

و خود را کوک کردیم از آیه های کهنه

 

و صبحگاهان دروغ نشخوار کردیم

 

و شبها نجیبانه مثل ماده گاوی خواب عابدی را می دیدیم

 

آری آیه ها را از خانه ام رانده ام

 

و من مانده ام با خدائی دروغین