شعر

صفحه نخست

     

خدا در خلوتی می گرید .....

 

وقتیکه طبلها بصدا در می آیند

 

میدانم صدای مرا خواهند کشت

 

و اعتماد اجباری را در کلاسهای بی اجاق

 

چراغی خواهند کرد ..................

 

و در زهدان من ماران پایکوبی خواهند کرد

 

و برای ابد یت هراس خود خواهند رقصید

 

من با چشمان ناباوری .........

 

به قیاس ترازوهای قانون می نگرم .....

 

که چگونه عشق و نفرت در کفه های  نابرابر

 

در هوائی که بوی گنداب تن عابدان خدا را میدهد

 

رقص مرگ می کنند ...............

 

نجابت را از کدامین رسولی گدائی کنم ........

 

که خود از وحشت گنداب درون به رقص  آمده اند

 

بنگر اندیشهء  خون سرخ دختران باکره را که ......

 

ریسمان وار در کمین نشسته ...............

 

و به انعکاس وحهای دروغین شما می خندد.....

 

و حتی خدا با پشیمانی در خلوتی می گرید...........    زمستان  1386